تحریریه‌ی سنگ پا

آفتاب

In داستان on جولای 19, 2008 at 8:09 ب.ظ

داستانکی از رضا مرادی‌نژاد

اخطار: اگر صفحه را همین‌طوری پایین ببرید و پایانِ قصه را ببینید، این امکان وجود دارد که داستان برای‌تان لوث شود. لطفاً اگر قصدِ خواندنِ این داستانک را دارید، از ابتدایِ آن شروع به خواندن کنید.

اومده بودم به پشت بوم. امروز کار را تموم می‌کردم. پانزده سال بود که داشتم از عشق‌ش می‌سوختم. «آخه تا کی باید توی عشقت بسوزم آفتاب؟!»

به دور و بر نگاه کردم. اصغر آمده بود توی حیاط و تا مرا دید فریاد زد: «بابا! بابا! آقارضا رفته اون بالا. تو رو خدا عجله کنید. تا چند لحظه دیگه اتفاق می‌افته.»

از اون بالا سرش داد زدم: «بچه، تو به کار من چی‌کار داری؟ برو مردم رو الکی اینجا جمع نکن.»

اصغر گفت: «یعنی چی؟ الکی چیه؟ اتفاق به این مهمی؛ همه باید ببینن.»

پدر و مادر اصغر هم آمدند و به بالا نگاه کردند. محسن، پدر اصغر، داد زد: «دیونه جون! این چه کاری‌یه که داری می‌کنی؟ میگم دیونه‌ای، بگو: نه. می‌دونی این کار چقدر خطرناکه؟»

من جواب دادم: «محسن جون. من نوکرتم، امّا من رو درک کن. من پانزده سال به پاش سوختم. دیونه شدم. امّا انتظار کشیدم. امّا امروز برای من آخر خطّه. ببین من عاشقش‌ام. پانزده سال زجر کشیدم. دیگه بسه. بذار خودم رو خلاص کنم.»

صغری خانم و مهری خانم، علی آقا و احمد آقا هم دسته‌جمعی با خانواده‌هاشون اومده بودن پایین. شور و غوغایی به‌پا شده بود.

مهری خانم همراه با یک جیغ بلند گفت: «وای خدا. من این رو مثل پسر خودم دوست دارم. نذارین این بلا را سر خودش بیاره.» و بیچاره در جا غش کرد.

علی آقا گفت: «این آفتاب لعنتی رو ول کن دیگه. ببین چه بلایی سر این پیرزن آوردی. این همه موقعیتِ بهتر.»

داشتم دیونه می‌شدم. به آفتابِ من بی‌احترامی شده بود. عربده زدم: «هیشکی حق نداره به آفتابِ من بالاتر از گل بگه. از یازده سالگی که فهمیدم دور و برم چه خبره تا الان پانزده ساله که عاشقش‌ام. آفتاب مالِ خودِ خودمه. شما هم حق ندارین حتی به‌ش نگاه کنین. ببین مُحسن چه بلبشویی راه انداختی ها. همه‌ی شما بدونین، امروز برای من روز آخره؛ امروز کار را تموم می‌کنم و به هیچ‌وجه کوتاه نمی‌یام.»

نیلوفر، دختر حمیدخان که تازه با هشت خانواده‌ی دیگه اومده بودن پایین گفت: «آقا رضا، همه‌ی ما اینجا دور هم جمع هستیم. چرا می‌خوای از ما دوری کنی؟ ما که با هم خیلی خوبیم، چرا همیشه ما را تنها می‌ذارین؟ بیاین پایین. این هم یک حادثه است که می‌گذره.»

من گفتم: «آره نیلوفر جان! این هم یک حادثه است که می‌گذره. امّا من می‌خوام جاودانه‌اش کنم. برای همیشه، واسه همینه که الآن اینجام. می‌خوام این عذاب طولانی را تموم کنم.»

دیگر وقتی باقی نمونده بود. باید کار را تموم می‌کردم. رفتم روی لبه‌ی پشت بام ایستادم. و شروع شد.

بالاخره عذابم تموم شد. تا چند لحظه‌ی دیگر من این حادثه را جاودانه کرده بودم و عشق پاک‌م نسبت به آفتاب را به همه ثابت می‌کردم. حس کردم بعد از پانزده سال از زندان آزاد شدم؛ بند بند وجودم حس آزادی می‌کرد. همه‌ی همسایه‌ها یا روشون رو برگردوندن و یا عینک‌شان را به چشم زدند.

دیلینگ… دیلینگ… دیلینگ… دیلینگ…
- الو سلام فرشته جان.
- تموم نشد؟
- هنوز نه عزیزم. این آفتاب‌گرفتگیِ کلی‌یه، واسه همین یه کم طول می‌کشه. از کلّش که فیلمبرداری کردم میام.
- به هر حال نهار حاضره، تموم شد بیا.
- چشم خانمی.

آفتاب‌گرفتگی تموم شد؛ وسایلم را جمع کردم و رفتم که نهار بخورم. صدای فریادهای محسن می‌آمد که: «دیوانه، فردا که کور بشی می‌فهمی من چی می‌گفتم.»

All comments are screened for appropriateness. Commenting is a privilege, not a right. Good comments will be cherished, bad comments will be deleted.