داستانِ کوتاهی از رضا مرادینژاد
برایِ بچههایِ زرنگ
اخطار: اگر صفحه را همینطوری پایین ببرید و پایانِ قصه را ببینید، این امکان وجود دارد که داستان برایتان لوث شود. لطفاً اگر قصدِ خواندنِ این داستانک را دارید، از ابتدایِ آن شروع به خواندن کنید.
پسر زرنگ رفت توی اتاقش، در را بست، روی تختش نشست و بغض کرد.
مادر: بچهام دلش گرفته، باید یک روز برنامه بگذاریم و ببریمش گردش.
پدر: نه خانم، من میدانم چه شده است. میخواهد کلاس کنکور ثبت نام کند.
مادر: نه آقا جان! خیلی وقته که از من میخواهد برایش موبایل بگیرم. به خاطر این ناراحت است.
پدر: نخیر خانم من! شاید مسأله عاطفی است. به هر حال ما هر دو مرد هستیم، هر دو یک حس داریم.
و در حالی که چشمانش برق میزد گفت:
غلط نکنم پسرم عاشق شده.
مادر: غلط کرده. مگر وقتی تو عاشق شدی چه گلی به سر من زدی که حالا این بخواهد به سر دختر مردم بزند؟ این چند وقته کباب نخورده، زده به کلهاش.
پدر که اساساً شور و شوقش از نُطفه خفه شده بود، گفت: نه اصلاً این مسائل مطرح نیست. چند وقت است که به من میگوید دندان عقلش اذیتش میکند. چون دندانپزشکی نرفتیم، ناراحت است.
مادر: ای بابا تو هم دلت خوش است. اگر عقل داشت که عاشق نمیشد. حالا دندان عقلش هم درد میگیرد برای من.
پدر: دست شما درد نکند دیگر. یعنی ما عقل نداشتیم که آمدیم شما را گرفتیم.
مادر: الآن که وقت این بحثها نیست. هر چه باشد، حالِ پسرمان خیلی بد است.
پدر: آره. هر چه باشد، حالِ پسرمان خیلی بد است.
فردای آن روز پسر زرنگ با پدر و مادرش به گردش رفت و آنجا کباب خورد. در راه برگشت، به کلاس کنکور رفت و در همهی کلاسهای آن ثبت نام کرد. به دندانپزشکی رفت و دندان عقلش را کشید. موبایل خرید و در حضور پدر و مادرش با دختر موردعلاقهاش صحبت کرد. و در آخر رفت توی اتاقش، در را بست، روی تخت نشست و بغض کرد.