تحریریه‌ی سنگ پا

Archive for اکتبر, 2008

شماره‌ی ۱۸

In جلد, سرآغاز on اکتبر 23, 2008 at 9:10 ب.ظ

شهریور و مهر ۱۳۸۷
سال دوم
شماره‌ی سوم

18

بازگشت باشکوه آقای جادوگر

● یادداشت مدیرمسئول: سرآغاز گفتار

خبرنامه

● یه لقمه نون و کباب: قالب تهی کردیم
●روزنگار ورزشی: بازگشت باشکوه آقای جادوگر
● گزارش خبری: چارچوب جادویی!

جامعه

● نمک: فار30 را پاث بداریم!
● نمک: لایحه حمایت از مرد خانواده
● نمک: نصایح مرحوم ابوی بنده

رسانه

● پرونده: بفرمایید شیرینی
● پرونده: هفت
● پرونده: لبخند برای شادی روحش
● پرونده: تولدی دیگر
● پرونده: اخم در چنته‌ی گل‌آقا نیست!

ورزش

● زمین کج: قهرمان وارد می‌شود!!!

شعر و داستان

● شعر: پلاستیکی!
● شعر: به زیر خط فقره منزل مو!


همکاران این شماره

رئیس شورای سیاستگذاری: مجید یوسفی
سردبیر: رضا مرادی‌نژاد

محمود سلطانی
صبا صمدی شادلو
سامان فیروزی
محمد کارگر
امیر کریمی
احسان کیانی
نیلوفر افلاکی


شماره‌ی آینده

شماره‌ی ۱۹ سنگ پا به شکل ویژه‌نامه، پانزده آبان منتشر می‌شود که در آن، در ادامه‌ی برخی مطالب همین شماره که پیش روی شماست، پرونده‌هایی با موضوعات زیر منتشر می‌شود:

پدرسوزیِ سیاستِ بی‌پدر و مادر
ویژه‌نامه‌ی سیاسی سنگ پا

» سیاست تلویزیون: واکنش‌ها دربرابر سریال‌های ماه رمضان

» سیاست سینما: تأثیر سیاست دولت‌ها روی سینما و تأثیر سینما بر دولت

» سیاست تئاتر: جشنواره‌ی تئاتر کودک و حاشیه‌های آن

» سیاست جامعه: نقد و تحلیل آموزش کشور و یادآوری خاطرات یاران دبستانی

» سیاست ورزش: مدیریت ورزش در ایران و مسئله‌ی مهم نخبه‌کُشی

» سیاست ‌موسیقی: پرونده‌ای درباره‌ی کارکردن در حوزه‌ی موسیقی کشور


تسلیت

فرید عزیز! تسلیت ما را به دلیل فوت ناگهانی مادربزرگت پذیرا باش.

از طرف تحریریه‌ی سنگ پا

سرآغاز گفتار

In سرآغاز, یادداشت on اکتبر 23, 2008 at 8:27 ب.ظ

دوستان، عزیزان و همراهان همیشگی سنگ پا سلام.

طوفان همراه با زلزله‌ي عظیمی، سنگ پا را دربرگرفت که این موضوع گواه بر مسئله مال حرام خوردن نداره است. حالا در مورد چون و چرای مسئله می‌توانید از مقوله‌ی زیرخاکی‌های سرمقاله‌ی شماره پیش به نتایج مطلوبی برسید. این شماره شاهد حوادث ناگواری بودیم که باعث شد برخی از بخش‌های مجله ضعیف‌ترین روزهای خودشان را طی کنند.

اول از همه باید به فرید ذاکری (دبیر بخش سینما) عزیز تسلیت بگویم. چون مادربزرگش را از دست داده بود و ادامه‌ی راه حداقل برای این شماره برایش غیرممکن بود. همانطوری که خودتان هم می‌دانید، طنزنویسی نیاز به یک فراغ بال کامل دارد… که این موضوع هم باعث شده بود چرخ بخش سینمای ما به کلی پنچر شود.

بخش ورزشی هم که به دلیل مشکلات غیرمنتظره‌ای که برای دبیر آن پیش آمده بود تقریباً در تعطیلات به سر می‌برد. مورد آخر هم اینکه هنوز هم که هنوز است، درگیری‌های ما با قالب و سرور ادامه داره که انشاالله تا شماره بعدی کار کاملاً حل خواهد شد.

در شماره‌ی بعدی نیز می‌توانید شاهد حضور پرقدرت و مجدد تحریریه‌ی سنگ پا باشید تا حداقل توانسته باشیم ضعف این شماره را از دیدگان شما بی‌اهمیت جلوه دهیم. در ضمن از شماره‌ی بعد شاهد فعالیت بخش‌های جدید تئاتر و موسیقی و گفتگو نیز باشید. پس تا 15 آبان خداحافظ.

قالب تهی کردیم

In خبرنامه, یک لقمه نون و کباب on اکتبر 23, 2008 at 8:23 ب.ظ
سالاد:

سلام. تعجب کردین نه؟ قرار نبود یک لقمه نون و کبابتون را اینجوری براتون بیارن. حق دارین. ولی خوب ما رو درک کنین. قالب تهی کردیم آخه. نه از اون قالب تهی کردن ها که جمع می‌کنن میرن پی کارشون ها! نه خیر؛ از این خبرها نیست. اون قالب قبلی ستون را رها کردیم و اومدیم به یک قالب استوارتر پناه ببریم. کاری که بیشتر بشه روش مانور داد. خیالتون هم راحت باشه. ما تازه اول کارهستیم و خام. شاید هزار جور بگردیم. پس دل به این قالب جدید هم خوش نکنین. فقط اینو باور کنین که واسه پیشرفت اومدیم. اینو باور کنین که می‌خواهیم مطلب به مطلب پیشرفت می‌کنیم.

نون و کباب:

■ حتما خبر دارین که چه کرده این «بزنگاه». از یه طرف میگن متوقفش کردن، از یه طرف میگن ادامه‌اش میدن. خلاصه داستانی داره واسه خودش. فقط یک چشمه‌اش این که توی یک روز، روزنامه‌های ایران و اطلاعات و همشهری و… همه متفق‌القول و با یک مطلب ـ حالا یک کم اینور اونورـ اعلام می‌کنن که دستور توقف بزنگاه اعلام شد و باید درشو گل بگیرن. حالا توی همون روز روزنامه جام جم که پایگاه اصلی خبررسانی صداوسیماست، از قول روابط عمومی سازمان صداوسیما میگه که بزنگاه متوقف نمیشه و فقط چند روزی به خاطر شب‌های احیا، سریال «زمانی برای پشیمانی» به جایش پخش می‌شود. پس الکی شلوغش نکنین. یعنی مثل روزنامه ایران نباشین که چنین نظرسنجی خفنی را در بخش نظرسنجی‌اش می‌یاره:

نظرسنجی (28 شهریور 1387)
با نظر شورای نظارت بر صداوسیما از ادامه‌ی پخش سریال «بزنگاه» جلوگیری شد. نظر شما درباره‌ی توقف نمایش این سریال چیست؟

1ـ بی‌برنامگی در تهیه سریال‌های مناسبتی
2ـ توقف این سریال دیرهنگام بود.
3ـ نظارت بر برنامه‌های صداوسیما باید افزایش پیدا کند.
4ـ به جای توقف باید اصلاحاتی در این سریال صورت می‌گرفت و پخش آن ادامه پیدا می‌کرد.

عجب! یعنی اینجا هیچکس حق نداره که نظر مساعد نسبت به این سریال داشته باشه. یعنی یا سریال رو محکوم کن یا نظر نده. یعنی یا اونی که من می‌خوام رو بگو یا… بگذریم.

■ روزنامه‌ها جنجال کردن که یه عده دانشجوی معلوم‌الحال برای شرکت در امتحان فوق‌لیسانس یک عده دانشجوی معلوم‌الحال‌تر از خودشون را استخدام کردن تا مدرک گرفتنشان قطعی شود. یکی نیست بگوید باباجان، عزیزان من، گنده‌تر از این عزیزان بدون استخدام و بدون دغدغه و بدون مشغله فکری و بدون مشغله مالی و حتی بدون اطلاع دانشگاه مربوطه مدرک، اون هم خیلی بالاتر از فوق لیسانس رو در بازه‌ی زمانی کم‌تر جیک ثانیه می‌گیرن و شما دم نمی‌زنین؛ حالا این بیچاره‌ها را بعد این همه بدبختی‌کشیدن و دستگیرشدن توسط پلیس و رسواشدن میون خاص و عام ول نمی‌کنین؟ بابا انصافتون رو شکر!

■ این فتح‌الله‌زاده‌ی بیچاره هم یک اشتباهی کرد و گفت: «تا من هستم قلعه‌نوعی هم هست» که به قول روزنامه خبر ورزشی مربیان استقلال زرت برکنارش کردن تا بعداً قلعه‌نوعی را هم یه جورایی؛… بله!

■ خبردار شدیم که فقط ده درصد معتادان بیکار هستند. حالا با درنظرگرفتن این مقوله و یه نگاه سرسری به درصد بیکاران نامعتاد و مقایسه‌ی این دو به این نتیجه می‌رسیم که به جای ساختن این همه برنامه و ارائه‌ی این همه راهکار، این آمار را به جوانان‌مان اعلام کنیم. جوانان ما خودشان متوجه میشن که چه‌طور درصد بیکاری را تا ده درصد کاهش بدهند! تازه، ملطفت باشید که اون ده درصد هم که الآن بیکار هستن از اول کار داشتن، بعداً اخراج شدن. یعنی عملاً معضل بیکاری حل شده رفته پی کارش!

بازگشت باشکوه آقای جادوگر

In خبرنامه, روزنگار ورزشی on اکتبر 23, 2008 at 8:02 ب.ظ

jeld18

طلسم شکسته شد، لژیونرها گل زدند

بازی استقلال و پرسپولیس این بار هم مانند فیلمی تکراری به پایان رسید، به نحوی که همیشه این فیلم تکرار شده که یا این تیم گل می‌زند و صبر می‌کند گل بخورد و یا آن تیم می‌زند و صبر می‌کند گل بخورد!

چون روال بازی کردن ایرانی همین است؛ با این اوضاع انتظار مدال‌آفرینی نباید برای ایران داشت.

در هر صورت در این لیگ طلسم برهانی شکسته شده و مانند ستاره‌ها هربازی گل می‌زند و در این بازی هم گل برتری را زد و در آخرین دقایق نیز بالاخره علی کریمی توانست گل برتری را بزند و بعد از بازی ناامیدکننده‌ی اول خود در دوره‌ی جدید بازی در تیم پرسپولیس، توانست بازگشت باشکوهی داشته باشد. چه می‌کنه این آقای جادوگر!

DaeiMobaliMoradi

مسعود مرادی از داوری خداحافظی کرد؟

مسعود مرادی یکی از بزرگترین داوران حال حاضر ایران و آسیا، بعد از بازی پرسپولیس و مس کرمان و بخاطر محبت‌های روزافزون تماشاچی‌های پرسپولیس برای همیشه از صحنه‌ی داوری خداحافظی کرد.

تاکتیک‌های بکش بکش سرلوحه ایرانیان

فوتبال و فوتبال ایرانی شرایط خاص خودش را دارد. اگر گلی زدی، باید عقب بکشی تا وقتی که تیم حریف گلی را وارد دروازه‌تان کند. البته این نوع نتیجه‌گیری وقتی برایم مسجّل شد که دربی اصفهان و تهران را دیدم.

فوتبالِ ما؛ فوتبال‌بشو نیست

باز هم شاهد حضور مدیری دیگر از جمله مدیران فوتبال‌نابلد در کشورمان هستیم.

استقلال تهران با تغییر مدیرعامل، شاهد حضور واعظ آشتیانی بود که می توان بطور قطع گفت تجربه‌ی خاصی را تاکنون نداشته است و آیا با توجه به این موارد، گذاشتن مدیری که هیچ تجربه‌ای در مدیریت فوتبال و آن هم در بحث کلان نداشته است، ضررزدن و پسرفت نیست؟ و آیا ناکامی کشورمان در المپیک کافی نبود؟ البته سالی که نکوست از بهارش پیداست!

25-9-1386_IMAGE633334142671562500

مسئولان شیرازی از فیروز کریمی شکایت کردند

مسئولان تربیت بدنی شیراز از فیروز کریمی به دلیل توهین به ورزشگاه شیراز شکایت کردند. البته فیروز کریمی چیزی فراتر از مشکلات این ورزشگاه نگفته بود، امّا مسئله این است که کسی حق ندارد به ورزشگاه استندفوربریج شیراز توهین کند! چون تکه. تک!

چارچوب جادویی!

In خبرنامه, گزارش خبری on اکتبر 23, 2008 at 7:03 ب.ظ

نمی‌دانم این چه سیاستی است که بعضی وقت‌ها جوّ، صداوسیما را می‌گیرد و یک‌دفعه سریال‌های خوب و جالب توجهی پخش می‌کند. امّا نکته اینجاست که چرا این سیاست همیشگی نیست؟!… البته اگر همیشگی بود که نان ما منتقدان (؟!) آجر می‌شد!… امّا انگار صداوسیما ـ به خصوص پس از تجربه‌ی ساخت سریال محبوب «نرگس»ـ متوجه شد که مردم را نمی‌توان به دیدن چارچوب ملّی وادار کرد و از دیدن چارچوب‌های آن طرف آبی (!) محروم.

حالا که حدود 2 سال از نمایش سریال «نرگس» می‌گذرد، دو سریال محبوب و پرطرفدار دیگر که اتفاقاَ پشت سرهم نمایش داده می‌شوند، به روی کار آمدند. یکی سریال«سه در چهار» که روزهای زوج، ساعت 22 از شبکه‌ی اول سیما و دیگری سریال «ترانه‌ی مادری» که شنبه تا 5شنبه ساعت 23 از شبکه‌ی سوم سیما پخش می‌شد. سه در چهار که یکی از اولین کارهای مجید صالحی در سمت کارگردانی است، نشان داد که اگر بازیگران خوب طنازمان با کارگردان‌های خوب و بااستعداد همکاری کنند؛ و اگر صداوسیما هم یاری دهد و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک سر کار بروند (!) می‌شود کارهای خوبی از آب درآورد که بتوانند به خوبی با مخاطب ارتباط برقرار کنند.

3dar4

این سریال از یک سو با بهره‌گرفتن از بازیگران مجّربی چون محمد کاسبی، مهران رجبی، شهره سلطانی، علی صادقی و شخص مجید صالحی خوب خود را نشان داده و از سوی دیگر با کشف استعدادهای ناشناخته و درک نشده (!) زمینه طنازی دیگر بازیگران را بارور کرده است. این سریال با درون‌مایه‌ی طنز به بیان مشکلاتی چون بیکاری، ازدواج، مسکن، مواد مخدر و حتی کنکور (!) پرداخت.

و امّا ترانه‌ی مادری با موضوعات پیچیده خانوادگی‌اش که با قطع‌دادن مشکلات هزاران نفر به هم (!) شکل گرفته بود، از نظر جذب مخاطب و تبدیل‌شدن به یکی از دغدغه‌های مردم، سریال نرگس را به یاد ما می‌آورد؛ و البته شاید کمی هم  فیلم‌های بالیوودی که دو برادر نسبتا گمگشته (!) پس از گذشت سال‌ها همدیگر را می‌یابند، با این تفاوت که پسرعمه و پسردایی‌اند که یکی از زور محبت خفه شده و دیگری از زور بی‌محبتی! این سریال هم با درون‌مایه‌ی خانوادگی به مسائل گوناگونی چون تربیت فرزندان، تحصیل، دروغگویی، روابط دختر و پسر (!) و در آخر ازدواج می‌پرداخت.

هما روستا با نقشی متفاوت ولی با نگرانی‌هایی از جنس نگرانی‌های خواهرانه‌اش در «از کرخه تا راین» به ایفای نقش مادربزرگ یا همان سنگ صبور خانواده پرداخته است. محسن افشانی هم پس از تجربه‌ی موفق مجری‌گری و چند تجربه‌ی نه چندان موفق بازیگری به بازیگری در این سریال زیر نظر آقای سهیلی زاده و حاتمی پرداخته که خوب هم از آب در آمده است.

نکته‌ی جالب در این سریال آن است که بیشتر اسامی شخصیت‌ها فارسی هستند و از اسم‌های بیگانه خیلی کم استفاده شده است! مانند پویا، بهرام، فرهاد، نغمه، فرخ، فرخنده، لادن، لیلا و حتی سمیرا که اسمی سانسکریت هست و مشترک در زبان‌های هندی، فارسی و عربی. (آفرین به نویسندگان و کارگردانان پارسی‌دوست!)

جالب توجه است که بازیگران محبوبی که در یک برهه از زمان، محبوبیت غیرقابل وصفی پیدا می‌کنند، برای یک مدت طولانی ساکت می‌نشینند و باز با حضوری قدرتمند برمی‌گردند و محبوبیتی بیشتر از دفعه‌ی قبل کسب می‌کنند. نمونه‌اش هم دانیال حکیمی که پس از بازی‌های درخشانش در «خواب و بیدار» و «لبه‌ی تاریکی» مدتی از چارچوب جادو دور بود و بار دیگر با حضوری درخشان‌تر به همان چارچوب برگشت.

درست در زمانی که سریال «مرگ تدریجی یک رؤیا» جای خود را پیدا می‌کند و چهره‌ی معصوم و دوست‌داشتنی حامد یزدان پناه را در شبکه‌ی دو جلوه‌گر می‌کند، شبکه‌ی سه با سریال «ترانه‌ی مادری»، فرخ کیان را معرفی می‌کند که روی مرز خوبی و بدی مانده و هر وقت وجدانش اجازه بدهد، چهره‌ی خبیث (!) خودش را رو می‌کند.

در زمانی که دانیال حکیمی خصوصیات «مثبت، منفی» را در سریال‌هایش به گونه‌ای عادلانه و یکی در میان رعایت می‌کند، ستاره اسکندری هم که گویا از این همه مثبت بودن خسته شده است، درست در سریالی که دانیال حکیمی برخلاف سریال «لبه تاریکی» در آن نقشی مثبت دارد، تمام خوبی‌های سریال‌های گذشته‌اش را جبران می‌کند و با ایفای نقش ساناز عظیمی در سریال «مرگ تدریجی یک رؤیا» نشان می‌دهد که اگر قرار باشد منفی بازی کند، منفی‌تر از او پیدا نمی‌شود!

به هرحال در این چند سال و پس از سریال‌هایی همچون «نرگس»، «میوه ممنوعه» و «ترانه‌ی مادری» صداوسیما ما را امیدوار کرد و نشان داد به چز در زمینه‌ی سانسور، در زمینه‌ی سریال‌سازی هم پیشرفت خوبی داشته است.

سالم و سانسور نشده بمانید!

فار30 را پاث بداریم!

In جامعه, نمک on اکتبر 23, 2008 at 12:32 ق.ظ
ball
ورزش

در این مطلب قصد روشنگری و افشاگری در مورد لغت بسیار بسیار پر ابهام «ورزش» را دارم. بله؟… کجای ورزش مبهم است؟!… الآن توضیح می‌دهم!

همان‌گونه که ناگفته پیداست و آشکارا هویداست (!) ورزش یک اسم مصدر و از باب «ورزیدن» است. ورزیدن در زبان اصیل مادری‌مان (!) در مواردی کاربرد دارد که چیزی را «وَرز» می‌دهند. مثلاً نانوایان زحمتکش خمیر را ورز می‌دهند تا آماده‌ی پخت شود. انسان هم خودش را ورز می‌دهد تا آماده و پخته شود. به قول شاعر«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی» (چه ربطی به این موضوع داشت؟! … واقعاً که عجب آدمهای بی‌ذوقی هستید!) که به آن می‌گویند: «ورزش».

امّا تازگی‌ها از طریق برادرانِ خیلی زحمتکش و خدمتگزاری که خیلی مهربان هستند (!) مطلع شدیم که چیزهایی مثل مهر و محبت را هم می‌توان ورز داد و به آن می‌گویند: «مهرورزی»! این عزیزان مهرورز و عدالت‌گستر (!) آن قدر مهر و محبت‌های خالصانه‌شان را ورز می‌دهند، تا آماده‌ی تحویل به مردم همیشه در صحنه شود. امّا بودن یا نبودن مسئله این است! که ورزدادن زیادی هم باعث کِش رفتن و بی‌خاصیت شدن شیء مورد  ورز  می‌شود! و به همین علت این مهرورزی‌ها هم در برخی موارد از حد گذشته و باعث شورشدن بیش از حد غذا می‌شود!

لایحه حمایت از مرد خانواده

In جامعه, نمک on اکتبر 23, 2008 at 12:22 ق.ظ

ezdevaj

پیرو بررسی لایحه حمایت از خانواده در مجلس که در ماده 23 آن ازدواج محدد آقایان مشروط به توانایی مالی مردان برای اجرای عدالت بین همسران عنوان شده و شرط اجازه همسر اول برای ازدواج مجدد حذف گردیده است، ضمن حمایت از این لایحه‌ی شجاعانه و تشکر از هیئت محترم وزیران به خاطر تصویب آن و نیز اعلام انزجار از کلیه افرادی که برای خارج کردن لایحه از دستور کار مجلس تلاش کردند، موارد زیر را متذکر می‌شویم:

■ قطعاً این لایحه در راستای حمایت از بنیان خانواده و تحکیم آن است اما پُر واضح است که تا این بنیان سست نشود نیاز به حمایت پیدا نخواهد کرد! هدف این لایحه هم همین است دیگر!

■ مخالفان این لایحه افراد بی‌جنبه و بی‌ظرفیتی هستند که تحمل داشتن هوو را ندارند. لذا این لایحه، جهت نهادینه‌سازی فرهنگ «تحمل‌پذیری» بین اقشار مختلف جامعه به ویژه بانوان مکرمه می‌باشد.

■ تصویب این لایحه در هیئت وزیران در راستای ترویج فرهنگ مهرورزی است، به این ترتیب که آقایان دایماً به واسطه مهرورزی با بانوان، همسر اختیار می‌کنند! به علاوه نیازی به توضیح نیست که لحاظ کردن شرط «توانایی مالی برای اجرای عدالت بین زوجات» ناشی از عدالت محوری دولتِ عدالت محور است (بر منکرش…)!

■ دسته‌ی دیگر مخالفان این لایحه، افراد حسودی هستند که چون خودشان تمکن مالی برای ازدواج مجدد را ندارند، می‌خواهند بر سر راه بقیه هم مانع‌تراشی کنند. خُب به ما چه که شما تمکن مالی نداری و نمی‌توانی مثل ما همسر دوم و سوم و الخ اختیار کنی؟ چرا چوب لای چرخ ما می‌گذاری؟

■ اینکه نمایندگان مجلس از بررسی لایحه‌ی «حمایت از خانواده» خودداری می‌کنند، دلیلی جز زن‌ذلیلی آنان و ترس از خوردن ضربات دمپایی و کفگیر ندارد!

■ لازم به ذکر است منظور از تمکن مالی مرد، قدرت خرید تنبان و در پی آن وسیله‌ی مهم و حیاتی بند تنبان به تعداد زوجات است.

■ ازدیگر مزایای این لایحه افزایش درگیری‌های خانوادگی و در نتیجه‌ی آن اشتغال‌زایی برای مشاورین مسایل خانواده و مددکاران اجتماعی است. (به این می‌گویند ایجاد بنگاه‌های زودبازده!)

نصایح مرحوم ابوی بنده

In جامعه, نمک on اکتبر 23, 2008 at 12:02 ق.ظ

خدا بیامرزه همه‌ی رفته‌ها رو. ابوی من رو هم مثل بقیه رفته‌ها. اون‌وقت‌ها که نوجوون بودم یه دفه بابام نشوندم پا حرف که: «پسر، بیکاری انقد درس می‌خونی؟ می‌خوای بری دانشگا که چی بشه؟ بچه‌های مردم میرن سرکار یه کمکی به خرج خونه بکنن، حالا می‌خوای از خرج خونه بزنم بدم تو بری درس بخونی؟!»

حرفای بابام به خرجم نرفت. کلی زور زدم و از پولای بی‌زبون ابوی ریختم تو دومن این کلاسای آمادگی کنکور، آخرم عقلم به سراسری قد نداد و رفتم شدم مهمون آزاد! سه چار ماهی خونده بودم که تیر سه فاز برق چشم یه دخترای دانشگا از چلّه‌ی کمون در رفت و صاف خورد وسط این دل وامونده. ماجرا رو به مرحوم بابام گفتم، البته اون روزا هنوز مرحوم نشده بود! گفت: «بیکاری پسر جون؟ حیف جوونی و وقتت نیست، داری زندگیتو می‌کنی؟ میدونی گردوندن زندگی شراکتی چقد سخته؟ یه روز خرج خونه و وسیله، یه روز قبض آب و برق، فرداش خرج خوراک و پوشاک، خرج زایمان و پوشک،… اوووه! تا دلت بخواد ریخته از این خرجا. تازه اگه دختره خیلی خوب باشه آخرش میشه عین ننه‌ات، بعدِ یه عمر، هر روز ناز و ادا و قُر ناشتا!»

بازم به خرجم نرفت. گرفتمش! انقد سرم گرم زن و زندگی شد که سه چار ترم مشروط شدم و از دانشگا انداختنم بیرون. بعدشم که زنم بساط ناسازگاری گذاشت و ول کرد رفت خونه‌ی بابای جونم‌مرگ‌شده‌اش. غافل از اینکه من از کجا بیارم ماهی یه سکه بدم بالا مهریه‌ی سرکار؟ دیدم ابوی که تو خرج خودش مونده، باید برم سرکار. به بابام گفتم میخوام برم شاطر بشم. گفت: «این همه کار، حالا چرا می‌خوای بری نونوایی؟ اونجا آتیش هست، خطر داره. سنگ هست، خطر داره. میخ و سیخ هست، خطر داره. اصلاً هرچی هست و نیست خطر داره! نرو بچه، به حرف پدر پیرت گوش کن!» البته دور از حالا اون روزا هنوز موی سفید تو کلّه‌ی ابویم تک و توک بود، خودش فک می‌کرد پیر شده!

دلسوزیای مرحوم ابوی به خرجم نرفت. رفتم شدم شاگرد شاطر، کم‌کم همونی شد که ابوی گفته بود. عملم که سنگین شد، نونوایی کفاف خرج و برجمو نداد و ناچار افتادم به گدایی. همون روزا بود که همزمان با اجرای نمی‌دونم کدوم مرحله‌ی طرح امنیت اجتماعی منو گرفتن آوردن اینجا. همون اوایل حبس بود که تو خماری سیر می‌کردم و خبر مرگ بابامو برام آوردن. خدا رحمتش کنه، عجب نصایحی کرد و به خرج من خر نرفت، عجب پیر دنیا دیده‌ای بود و من خاک تو سر خبر نداشتم. البته این که میگم پیر، واسه اینه که این آخریا دیگه مو سفیداش بیشتر از مو سیاهاش شده بودن!

باز جا شکرش باقیه این یه جو سواد به دردم خورد، تونستم توی حبس خاطراتمو بنویسم تا شما جوون‌ترا روشن شین، وگرنه ممکن بود مثل من برین دانشگا عاشق شین زن بگیرین بعد برین طلاقش بدین واسه پرداخت مهریه‌اش برین سر کار وردست یه شاطر معتاد شین بیفتین پیِ گدایی بگیرنتون بندازنتون تو زندون! تازه اگه شانس می‌آوردین و ایدز نمی‌گرفتین… راستی فک کنم یادم رفته بود بنویسم تنها چیز مثبت این سالا، جواب آزمایش ایدزم بوده!

توضیح ویراستار: این نوشتار، با رسم‌الخطّ نویسنده منتشر شده است.

بفرمایید شیرینی

In رسانه on اکتبر 21, 2008 at 10:06 ب.ظ

golagha

هفت شهریور تولد گل‌آقا بود و موضوع قالب بر بخش رسانه‌ی این شماره. به بچه‌ها گفتم بنویسند برای گل‌آقا. گفتم سعی کنند طنز باشد، چون هم کار ما طنز است و هم ناسلامتی تولد است و شادی. ولی نشد. هیچکس نتوانست از گل‌آقا بگوید و از غم دوری‌اش ننالد.

شاید این مطالب نمکین نباشد، ولی یاد گل‌آقا همواره شیرین است.

پس بفرمایید شیرینی!

هفت

In رسانه on اکتبر 21, 2008 at 9:59 ب.ظ

هفت عدد مبارکی‌ست. هفت را دوست داریم. هفت در زندگی ما جریان دارد. هفت هست و ما هستیم. اگر به دور و بر خود نگاه کنیم به خیلی چیزها پی می‌بریم. هفت مایه‌ی برکت و نماد خوش‌یُمنی ماست. خوب است که هفت را عدد خوش‌یُمن ایرانیان می‌دانند. چون تمام دنیا به هفت احترام می‌گذارد.

تا به حال هفت بار هفت گفتم و با این دوبار می‌شود نُه بار. قصد ندارم که هفده بار یا هفتاد بار تکرارش کنم. خواستم متوجه وجودش باشیم.

هفت سین می‌چینیم و می‌نگریم بر آن تا سالمان را متبرک سازد. روز سیزده به طبیعت پناه می‌بریم، زیر سقف نمی‌مانیم و در هفت آسمان را به روی خود باز می‌کنیم. با آمدن شنبه امیدواریم هفته‌ای تازه و شاداب و پربرکت داشته باشیم.

هفت لایه پوست داریم تا از ما در مقابل تیزی روزگار حمایت کند. جشن مهرگان، جشن ماه هفتم حتی از نوروز باشکوه‌تر بوده و هست؛ ارزش‌های پارسی آن‌قدر مستحکم هستند که حتی اگر مردم هم آنها را فراموش کنند، همچنان تازه و خاک نخورده باقی بمانند.

در هفت سالگی در ماه هفتم سال، درس خواندن را شروع می‌کنیم. و هر شب بعد از افطار هفت رکعت نماز می‌خوانیم. چه خوش بخت است آن کس که در هفت هفت هفتادوهفت به دنیا آمده!

pic11

نمی دانم. شاید گل‌آقا هشت ماهه به دنیا آمده باشد. شاید قرار بوده هفت مهر به دنیا بیاید ولی زودتر فهمید که چه آینده‌ی درخشان و چه مأموریت خطیر و باارزشی دارد و یک ماه زودتر از موعد برای خدمت به این آب و خاک سر رسید. گل‌آقا لیاقت نه دو هفت، بلکه هزاران هفت را دارد.

نمی‌دانم. شاید قرار بود هفتاد وهفت سال بماند. ولی این زمانه دلش را شکست و پرش داد تا بی‌نهایت. نمی‌دانم. شاید اگر فقط هفت سال صبر می‌کرد، می‌شد به خدمتش برسم و از او چیزها یاد بگیرم. نمی‌دانم. چه کسی می‌داند؟

هر چه هست، هفت شهریور به ما هدیه‌ای داد که تکرارناشدنی است. بزرگی‌اش قابل تقدیر درک ناشدنی است. چیزی نمی‌شود گفت. می‌شود گفت ولی نمی‌شود چیزی گفت که تازه باشد، نو باشد.

می‌گویم؛
گل‌آقای من. گل‌آقای تمام ایرانیان. متشکرم از تو که به دنیا آمدی. متشکرم از تو که گل‌آقا شدی و متشکرم از تو که مرا شیفته‌ی خود کردی.
دوستت دارم. تولدت مبارک.

لبخند برای شادی روحش

In رسانه on اکتبر 21, 2008 at 9:39 ب.ظ

shagholam

گل‌آقا را جز از راه دور نمی‌شناسم. بنابراین نوشتن در این مورد برایم بسیار سخت است.

7 شهریور سالگرد تولد ایشان بود. خیلی جالب است که حتی بعد از رفتن ایشان هنوز برای سالگرد تولدشان شادی می‌کنند. چنین افرادی که این‌طور جاودانه می‌شوند، بسیار نادر هستند. برای کسی می‌توان بعد از فوتش شادی کرد که شادی را به مردم هدیه کرده باشد و گل‌آقا این کار را به نحو احسن انجام داد.

سال گذشته که برای بازدید از آبدارخانه‌ی گل‌آقا رفته بودم، از اتاق ایشان هم دیدن کردم. اما جالب اینجاست که اصلاً فراموش کرده بودم که ایشان دیگر در قید حیات نیستند و فکر می‌کردم که جایی رفته‌اند و من باید منتظرشان بمانم تا برگردند!

هرچند سال هم که بگذرد هیچکس فراموش نمی‌کند که گل‌آقا چطور برای بچه‌های ایران ارزش قائل شد و برای شادی‌شان چه قدم‌ها که برداشت. درست است که بچه‌ها…‌گل‌آقا تعطیل شد، امّا همان مقدار مجله‌ای که در آرشیومان داریم، برای یک عمر لبخند زدن کافی است!

لبخند زدن برای یک انسان بسیار ناچیز است، امّا در این روزها هیچکس توانایی لازم برای خندیدن ندارد و اگر گل‌آقا نبود همین لبخند زدن هم فراموش می‌شد. فکر می‌کنم لبخند مردم ایران که با کمک دست‌های او به وجود آمده، برای شادی روحش کافی باشد… .

تولدی دیگر

In رسانه on اکتبر 21, 2008 at 9:36 ب.ظ

golagha2

تولدها همیشه حال و هوای خوبی دارند. جشن، شادی، بادکنک‌های رنگارنگ و کیک و شمع‌هایی که ثانیه‌شماری می‌کنند که دیگر نباشند… این حال وهوا کمی دور از تولد ماست؛ اگر هم سازگار باشد، چقدر حال‌و‌هوای غریبی است. چقدر غم، درون چهره‌ی مهمان‌ها خود را پنهان می‌کند.

می‌خواهند بخندند و ناخودآگاه اشک می‌ریزند. ولی باز هم برای تبریک تولدش فرصت هست. سال‌ها زحمت کشید. او هم تولدی گرفت و به جای خندیدن گریه کرد.

قصدش این نبود که بشکند، تباه کند و از بالا به پایین آورد. فقط می‌خواست همه چیز خوب باشد. نمی‌دانم چگونه توصیفش کنم. من او را ندیده بودم، امّا می‌دانم خیلی خیلی بهتر از آن چیزی بود که حتی فکرش را می‌کنم.

کودکانی که شاید از دیدگاه همه فقط یک بچه به حساب می‌آمدند، از نظر او خیلی پرارزش و پررنگ بودند. کودک برای او نشانه‌ی سادگی و صمیمیت بود. نشانه‌ی مهربانی و پاکی بود و همین‌ها بس بود که او برای کودکی ما ارزشی قائل باشد…

شمع‌های این جشن تولد فوت شدند؛ چند سالی هست. امّا مهمان‌هایش هنوز هم در خانه‌ی او حضور دارند و می‌دانند که او باز هم شمع‌ها را فوت خواهد کرد. و هنوز هم ساده نیست که از یاد ببری او هم دوست داشت همیشه با کودکان زندگی کند و مثل گذشته‌ها معلم مهربانی‌ها باشد.

گل‌آقای مهربان همیشه در کنار ماست. خودش، خاطرش، مهربانی‌اش و لبخندش. روحش شاد و یادش گرامی.

اخم در چنته‌ی گل‌آقا نیست!

In رسانه on اکتبر 21, 2008 at 9:33 ب.ظ

mainpage-1

شهریور، ماه خاص و پراهمیتی است و مناسبت‌های مهمی را در خود جای داده است. از اولش که بزرگداشت ابن سیناست تا بزرگداشت زکریای رازی (5  شهریور)، بزرگداشت ابوریحان بیرونی (13 شهریور)، شهادت شهیدان رجایی و باهنر(8 شهریور)، وفات آیت الله طالقانی(19 شهریور)، وفات جلال آل احمد(20 شهریور)، وفات استاد شهریار(27 شهریور) و… امّا در میان این همه بزرگداشت و درگذشت، یک تولدِ ناقابل‌شده (!) هم وجود دارد که ازآنِ اهالی طنز است و البته بسیار کمتر از دیگر مناسبت‌ها به آن توجه می‌شود و آن 7 شهریور سالروز تولد گل آقاست.

نمی‌دانم گل آقا هم که به دنیا آمد فکرش را می‌کرد روزی «گل‌آقای ملت ایران» شود. این هم از عجایب روزگار است که ناف پدر طنز معاصر ایران را با غم و غصه بریدند! او در یک سالگی پدرش را از دست داد و یتیم شد و این واقعه آن قدر برایش مهم بود که نام 9 شعری را که در طی 14 تا 16 سالگی سرود، «یتیم» گذاشت! تازه اینکه چیزی نیست؛ نام اولین مطلب جدی او هم که در مجله «امید ایران» چاپ شد «یتیم» بود! یکی دیگر از عجایبش این بود که بر خلاف دانشجویان هم‌سن‌و‌سالش که کارشان از تظاهرات و اعتراضات به مبارزه و خشونت کشیده می‌شد، این‌یکی بعد از ضربه مبارکی که در اثر یکی  از تظاهرات در سال 1340 به گردن مبارکش اصابت فرمود (!) مطلب طنزی برای مجله «توفیق» نوشت با امضای «گردن شکسته فومنی» (!) و راهش به طنز کشیده شد. هرچند پس از توقیف توفیق (!) کمتر به طنز پرداخت تا …

تا اینکه چراغ طنز سیاسی و اجتماعی کشور را در سال 1363 با شعله‌ور‌ساختن «دو کلمه حرف حساب» روشن کرد. چراغی که با انتشار هفته‌نامه‌ی گل‌آقا پرنورتر و درخشان‌تر شد. و عجیب جاذبه‌ای داشت این مرد که هم کهنسال‌ترین و باتجربه‌ترین طنازان کشور را گرد خود جمع کرد، هم امیدهای آینده‌ی طنز ایران را از شعاع نور این چراغ پیدا کرد. و البته خیلی هنر می‌خواهد که حرف‌های خواصانه (!) را از زبان شاغلام و غضنفر و ممصادق و باقی اصحاب و اذناب (!) به گوش عوام برسانی. هر چند خودتعطیلیِ (!) هفته‌نامه، راز سر به مهری شد که تنها خدا داند و بس! ولی چراغی که او روشن کرد با همه بالا و پایین شدن‌ها، فتیله‌اش خاموش نشد و ان‌شاالله نخواهد شد تا لبخند از لبان ملتی غمدیده و مظلوم برنخیزد…

sing
خنده رو هر که نیست از ما نیست
اخم در چنته‌ی «گل‌آقا» نیست

قهرمان وارد می‌شود!!!

In زمین کج, ورزش on اکتبر 21, 2008 at 7:07 ب.ظ

گزارش تصویری-اختصاصی سنگ پا از بازگشت مراد محمدی به زادگاهش


ساعت 6 بعد از ظهر، میدان امام ساری، محل استقبال از قهرمان مشهود در عکس.

توضیح اینکه قرار بود مراسم راس ساعت 6 شروع شود و بنده‌ی حقیر بعد از اتمام کلاس شیمی در ساعت 5:45 با وسیله دوچرخ بی‌موتور خود در گرمایی که در عکس بعدی مشهود است همت گماردم تا سر موقع برسم؛ ولی اینجا هم تاخیرهای اجتناب‌ناپذیری که در همه‌ی مراسم‌ها رایج است به دادم رسید و اسباب آمادگی برای تهیه چنین گزارشی به این داغی را فراهم آورد.


ساعت 6:10 بعدازظهر، همانجا

مسئولین زحمتکش سپاه، اینجا هم ساکت ننشستند و به علت نزدیک بودن مکان برگزاری این مراسم به پایگاه سپاه پاسداران ساری، مسئولیت خطیر حفظ امنیت و همچنین تهیه سن جنگلی [1] (همانطور که در عکس پیداست) را بر عهده گرفتند.

1- ای بابا! این همه توی اخبار می‌گویند آمبولانس صحرایی، بیمارستان صحرایی و.. شما هیچی نمی‌گویید؛ حالا ما در اینجا می‌گوییم سن جنگلی اینجوری نگاه می‌کنید؟ آخر مازندران صحرایش کجا بود؛ همه‌اش جنگل است دیگر…


ساعت 6:20، همانجای دو عکس قبلی!

[خواندن این بخش به افراد زیر 16 سال و بالای 60 سال و افرادی که ناراحتی قلبی دارند توصیه نمی شود.]

در کادر ایجاد شده بر روی وانت مشخص در عکس، مقداری از سر گوسفند مرحومی که لحظاتی بعد از به ثبت رسیدن این عکس به دلایلی نامعلوم خونش ریخته شد را می‌بینید. لازم به ذکر است در این واقعه یک گوسفند و یک گاو نیز به همان دلایل قبلی و بر اثر جداشدن سر از بدن و خونریزی شدید دار فانی را به سوی دیار باقی وداع گفتند. خوشبختانه این حادثه تلفات دیگری نداشت.

clip_image005
ساعت 6:30، همانجا از زاویه ای دیگر

و قهرمان وارد می‌شود…

از میکروفون اعلام می‌کنند که ماشین مراد محمدی رسید. ولی لازم به گفتن نبود؛ چون ماشین پلیس اسکورت و پرچم و زلم زیمبوهای دیگری که از ماشین آویزان بود، بلندتر از هر بلندگویی داد می‌زد که 50 درصد سهمیه‌ی ما از المپیک به شهر خود رسیده است.

مردم مشتاقانه و البته کنجکاوانه به سوی ماشین قهرمان هجوم می‌برند! به شکلی که دقایقی بعد از همان میکروفون مذکور اعلام می‌شود که همشهریان عزیز لطفا اجازه بدهید آقای محمدی از ماشین پیاده بشوند تا بیشتر در خدمتشان باشیم!

دیگر نه زمان مهم است نه مکان؛ هرکس به قدر وُسع خود سعی در جاودانه ساختن این صحنه دارد. چه با موبایل و چه بی موبایل. (نمونه‌اش هم همین موبایل سمت چپ تصویر که بعید می دانم دوربین داشته باشد، ولی دوربین نداشتن موبایل دلیل بر دل نداشتن صاحبش نمی‌شود که!)

مردم، قهرمان را روی سر و دست (وبلکه جاهای دیگر) بلند می‌کنند و پرچم و گل و کولی سواری به او اهدا می‌کنند.

نکته‌ی جالب، طنین‌اندازشدن بوق‌هایی بود که معمولاً در ورزشگاه‌های فوتبال برای تشویق تیم‌ها به کار می‌رود. اول فکر کردم که کسی برای شوخی و به زبان عامیانه بگویم، مسخره بازی چنین کاری می‌کند؛ ولی بعداً با رفتن شخص یادشده به بالای سن و قرار گرفتنش به عنوان یکی از پایه‌های اصلی گرم‌کردن مجلس و زدن بوق‌های متمادی و گفتن دوسِت داریم به هر کسی که میکروفون در دست می‌گرفت، نظرم به شدّت برگشت!

قهرمان همچنان بر روی سرو کول مردم می‌چرخد و مردم با عبارت‌هایی مثل "سید مراد محمدی" دی دی دی دی دیدید دید و… به تشویق او می‌پردازند.

البته عوامل استکبار در چنین روز با شکوهی بیکار ننشستند و با فرستادن نفوذی‌های خود، سعی در خشن و تروریستی نشان دادن این مراسم پر شکوه و ایجاد رخنه در احساسات عمومی داشتند که به دلیل واقع بودن مجتمع ارشاد و همچنین سپاه پاسداران در دور میدانی که این مراسم در آن واقع بود، تیرشان به سنگ خورد. نمونه‌اش هم همین کودک که صورتش را پشت به دوربین شکارچی سنگ پا کرده است.

اوّل اینکه با پوشیدن لباس‌های مورددار و معلوم‌الحال آن هم در یک چنین مراسم عظیمی قصد انحراف جامعه و گسستن بنیاد داغ خانواده را داشته و دوم اینکه درست در زمانی دقیق و وقتی قهرمان در حال ابراز علاقه و دست تکان دادن به همشریانش می‌باشد، خود را اینگونه جمع و جور کرده و چنان صحنه‌سازی کرده که گویی قهرمان قصد ضرب و شتم وی را دارد. خوشبختانه با هوشیاری مردم فهیم این توطئه دشمن نیز ناکام ماند و قهرمان هنوز در دل مردم جای دارد و به همه اثبات شده که قلب رئوفی دارد.

نمونه‌اش هم همین صحنه. آن‌طور که از شایعات پیداست، گویی یکی از فامیل‌های گنده (هم از نظر سن، هم از نظر هیبت) قهرمان از راه دور کوبیده است و آمده به اینجا تا او را ببیند و قهرمان می‌گوید شما چرا؟ ما باید خدمت می‌رسیدیم و باقی تعارفات. همانطور که می‌بینید همزمان هم دوربین صدا و سیمای مازندران و هم دوربین اختصاصی سنگ پا در حال ثبت این صحنه‌ی شورانگیز می‌باشند.


دوربین اختصاصی سنگ پا در کنار دوربین بقیه رسانه ها در حال دنبال کردن قهرمان تا رسیدن به سکو!

clip_image012

مجری معلوم‌الحال مراسم که قبل از آمدن قهرمان خبری از آثارش نبود، به طرز مشکوکی با ورود قهرمان سر رسید و چنان به یکباره مجلس را در دست گرفت که خودش هم متوجه نشد از کجا آمد و چه کرد و به کجا رفت؟!

به هر حال قهرمان سالم به سکو رسید و مجری کار خود را با تشکر از قدم رنجه فرمودن مردم در این مراسم شروع کرد. بعد، کلی در مورد این ور و آن ور صحبت کرد. سپس با لحنی جانسوز ادامه داد: «همه‌ی ملت ایران سردرگم و ناراحت بودن، نکنه مدال نگیریم تو این المپیک!همه‌ی امیدها به کشتی‌گیرها بود. عباس دباغی رفت. تلاش خودشو کرد. ولی نتونست. همه می‌دونیم تو المپیک بعدی عباس دباغی هم مدال می‌گیره.

ولی مراد محمدی، نگذاشت مغموم و سرافکنده به خونه‌هامون بریم؛ نذاشت ناراحت باشیم؛ نذاشت کاروان ایران مغموم برگرده به وطن. مراد محمدی مدال برنز وزن 60 کیلوگرم تیم ملی کشتی آزادو در المپیک گرفت. مراد محمدی دوست داره چند کلمه‌ای هم با همشهریاش صحبت کنه.»

قهرمان نوبت را به مربی خود اسماعیل دنگه سرکی سپرد و مجری با این سخنان میکروفون را به آقای دنگه سرکی سپرد: «آقا اسماعیل زحمات فراوانی برای خیلی از کشتی‌گیرها کشیده، مراد محمدی هم زیر دست خیلی از مربی‌های پرقدرت و پرتوان مازندران کار کرده، ولی اسماعیل دنگه سرکی اونقد خوب بوده که مربی تیم ملی شده، تشویقش کنید!!»

آقای دنگه سرکی گفت: «…درود به شما ملت، درود به شما ملت، آرزوی قلبی من خوشحالی همه‌ی شماست. به امید اون روزی که قهرمان‌های زیادی مثل آقایون عسگری محمدیان، مجید جوکار و عزیزان دیگر بتونیم توی این شهر پرورش بدیم. به امید اون روز. آروزی قلبی ما خوشحالی همه‌ی شماست. افتخار می‌کنم به شما. خدانگهدارتون.»


این هم نمایی از مردم همیشه در صحنه که منتظرند تا قهرمان لب به سخن بگشاید.

قهرمان میکروفون را به دست می‌گیرد و چنین می‌گوید: «من هم عرض سلام و ادب دارم خدمت همه‌ی عزیزان، از اینکه وقت گرانبهاشون را گذاشتن اومدن اینجا، سنگ تمام گذاشتن، انشاءالله که مسابقات بعدی، میدون‌های بعدی ورزشکاران مازندرانی بتونن دل این مردمو شاد کنن. هرچقدر این مردمو شاد کنن حق این مردمه و وظیفه‌ی همه‌ی ورزشکاران. انشاءالله که در مسابقات بعدی و میدون‌های بعدی بتونن ورزشکارهای ما موفق باشن.»

البته همانطور که نمک هر استقبال و پیشواز و بدرقه و در کل هر اتفاقی که بیشتر از 10 نفر آدم را دور خود جمع کند، آمدن وکیل و وزیر و رییس وحاکم و.. می‌باشد، عده‌ای از مقامات هم در کنار قهرمان جای گرفته بودند و پس و پیش سنخرانی او سخن‌ها راندند که هرچه گفتند به هر کس مربوط باشد به ما مربوط نیست و وقت شما را نمی‌گیریم.

در آخر، مجری، برنامه را با تقدیر از مدال‌آوری‌های امام علی حبیبی در المپیک 1956 ملبورن، عبدالله موحد در المپیک 1968 مکزیکوسیتی و عسگری محمدیان در المپیک 1992 بارسلون تقدیر کرد.

ما هم ختم این گزارش را می‌سپاریم به دست مجری توانمند برنامه و از همین‌جا با شما خداحافظی می‌کنیم: «خُب دوستان عزیز، می‌تونن برن به سالن آقا مراد (سالن جهان پهلوان مراد محمدی در آبکسر از توابع ساری) اونجا مورد پذیرایی قرار می‌گیرن و همینطور که بهتر می‌تونن آقا مرادو ببینن و عکس بگیرن یا امضا بگیرن. خیلی ممنون از حضور سبزتون.»

پلا ستیکی!

In شعر on اکتبر 21, 2008 at 6:49 ب.ظ

هر کجا بالا و پایینی پلاستیکی شده
هر چه را امروزه می‌بینی پلاستیکی شده

سیب و موز و پرتقال و توت و اینها را ولش
حالیا آجیل و شیرینی پلاستیکی شده

هر چه دندان می‌فشاری سفت و بدتر می‌شود
لامروت نان ماشینی پلاستیکی شده

pat

روی پالان خر و تابوت می‌خواهی اگر
یا بخوابی یا که بنشینی پلاستیکی شده

جانماز از روس و تسبیح از اروپا آمده
بر سر زن چادر چینی پلاستیکی شده

بوسه از روی نکورویان چرا بدمزه است؟
چون لب‌وخال و لپ و بینی پلاستیکی شده

مردبودن نی هنر خواهد نه پول امروزه، چون
خانه و همخانه و نی‌نی پلاستیکی شده

از همه بدتر هم این که «روی» بعضی از کسان
همچو سنگ پای قزوینی پلاستیکی شده [!]

ناگزیر آذین بود دلخوش به مهر دوستان
گر چه آن هم نیک اگر بینی پلاستیکی شده

به زیر خط فقره منزل مو!

In شعر on اکتبر 21, 2008 at 6:47 ب.ظ

2beyti

الا  ای  نـازنین بی‌وفــایم
به هر جا می‌روی، من با تو آیم

مرا هم از صد و ده هِی‌ نترسان
که با فرمانده‌هانش آشـنایم

اگر دستم رسد بر چرخ گردون
به دستش می‌دهم یک بیل و فرقون

که روز و شـب مثال مو بگـرده
به دنبال یه قرص خالی از نون

امـان از هسـتی بی‌حاصل  مو
همه‌اش حسرت نصیبه این دل مو

پس از عمری تلاش و رنج‌ و زحمت
به زیر خط فقره منزل مو

خوشا آنکه وکیله یا وزیره
خبر از مردم گشـنه نگیره

زمین و آسمان گر زیر و رو شه
دلش کاهو می‌خواد و سرکه شیره