تحریریه‌ی سنگ پا

قهرمان وارد می‌شود!!!

In زمین کج, ورزش on اکتبر 21, 2008 at 7:07 ب.ظ

گزارش تصویری-اختصاصی سنگ پا از بازگشت مراد محمدی به زادگاهش


ساعت 6 بعد از ظهر، میدان امام ساری، محل استقبال از قهرمان مشهود در عکس.

توضیح اینکه قرار بود مراسم راس ساعت 6 شروع شود و بنده‌ی حقیر بعد از اتمام کلاس شیمی در ساعت 5:45 با وسیله دوچرخ بی‌موتور خود در گرمایی که در عکس بعدی مشهود است همت گماردم تا سر موقع برسم؛ ولی اینجا هم تاخیرهای اجتناب‌ناپذیری که در همه‌ی مراسم‌ها رایج است به دادم رسید و اسباب آمادگی برای تهیه چنین گزارشی به این داغی را فراهم آورد.


ساعت 6:10 بعدازظهر، همانجا

مسئولین زحمتکش سپاه، اینجا هم ساکت ننشستند و به علت نزدیک بودن مکان برگزاری این مراسم به پایگاه سپاه پاسداران ساری، مسئولیت خطیر حفظ امنیت و همچنین تهیه سن جنگلی [1] (همانطور که در عکس پیداست) را بر عهده گرفتند.

1- ای بابا! این همه توی اخبار می‌گویند آمبولانس صحرایی، بیمارستان صحرایی و.. شما هیچی نمی‌گویید؛ حالا ما در اینجا می‌گوییم سن جنگلی اینجوری نگاه می‌کنید؟ آخر مازندران صحرایش کجا بود؛ همه‌اش جنگل است دیگر…


ساعت 6:20، همانجای دو عکس قبلی!

[خواندن این بخش به افراد زیر 16 سال و بالای 60 سال و افرادی که ناراحتی قلبی دارند توصیه نمی شود.]

در کادر ایجاد شده بر روی وانت مشخص در عکس، مقداری از سر گوسفند مرحومی که لحظاتی بعد از به ثبت رسیدن این عکس به دلایلی نامعلوم خونش ریخته شد را می‌بینید. لازم به ذکر است در این واقعه یک گوسفند و یک گاو نیز به همان دلایل قبلی و بر اثر جداشدن سر از بدن و خونریزی شدید دار فانی را به سوی دیار باقی وداع گفتند. خوشبختانه این حادثه تلفات دیگری نداشت.

clip_image005
ساعت 6:30، همانجا از زاویه ای دیگر

و قهرمان وارد می‌شود…

از میکروفون اعلام می‌کنند که ماشین مراد محمدی رسید. ولی لازم به گفتن نبود؛ چون ماشین پلیس اسکورت و پرچم و زلم زیمبوهای دیگری که از ماشین آویزان بود، بلندتر از هر بلندگویی داد می‌زد که 50 درصد سهمیه‌ی ما از المپیک به شهر خود رسیده است.

مردم مشتاقانه و البته کنجکاوانه به سوی ماشین قهرمان هجوم می‌برند! به شکلی که دقایقی بعد از همان میکروفون مذکور اعلام می‌شود که همشهریان عزیز لطفا اجازه بدهید آقای محمدی از ماشین پیاده بشوند تا بیشتر در خدمتشان باشیم!

دیگر نه زمان مهم است نه مکان؛ هرکس به قدر وُسع خود سعی در جاودانه ساختن این صحنه دارد. چه با موبایل و چه بی موبایل. (نمونه‌اش هم همین موبایل سمت چپ تصویر که بعید می دانم دوربین داشته باشد، ولی دوربین نداشتن موبایل دلیل بر دل نداشتن صاحبش نمی‌شود که!)

مردم، قهرمان را روی سر و دست (وبلکه جاهای دیگر) بلند می‌کنند و پرچم و گل و کولی سواری به او اهدا می‌کنند.

نکته‌ی جالب، طنین‌اندازشدن بوق‌هایی بود که معمولاً در ورزشگاه‌های فوتبال برای تشویق تیم‌ها به کار می‌رود. اول فکر کردم که کسی برای شوخی و به زبان عامیانه بگویم، مسخره بازی چنین کاری می‌کند؛ ولی بعداً با رفتن شخص یادشده به بالای سن و قرار گرفتنش به عنوان یکی از پایه‌های اصلی گرم‌کردن مجلس و زدن بوق‌های متمادی و گفتن دوسِت داریم به هر کسی که میکروفون در دست می‌گرفت، نظرم به شدّت برگشت!

قهرمان همچنان بر روی سرو کول مردم می‌چرخد و مردم با عبارت‌هایی مثل "سید مراد محمدی" دی دی دی دی دیدید دید و… به تشویق او می‌پردازند.

البته عوامل استکبار در چنین روز با شکوهی بیکار ننشستند و با فرستادن نفوذی‌های خود، سعی در خشن و تروریستی نشان دادن این مراسم پر شکوه و ایجاد رخنه در احساسات عمومی داشتند که به دلیل واقع بودن مجتمع ارشاد و همچنین سپاه پاسداران در دور میدانی که این مراسم در آن واقع بود، تیرشان به سنگ خورد. نمونه‌اش هم همین کودک که صورتش را پشت به دوربین شکارچی سنگ پا کرده است.

اوّل اینکه با پوشیدن لباس‌های مورددار و معلوم‌الحال آن هم در یک چنین مراسم عظیمی قصد انحراف جامعه و گسستن بنیاد داغ خانواده را داشته و دوم اینکه درست در زمانی دقیق و وقتی قهرمان در حال ابراز علاقه و دست تکان دادن به همشریانش می‌باشد، خود را اینگونه جمع و جور کرده و چنان صحنه‌سازی کرده که گویی قهرمان قصد ضرب و شتم وی را دارد. خوشبختانه با هوشیاری مردم فهیم این توطئه دشمن نیز ناکام ماند و قهرمان هنوز در دل مردم جای دارد و به همه اثبات شده که قلب رئوفی دارد.

نمونه‌اش هم همین صحنه. آن‌طور که از شایعات پیداست، گویی یکی از فامیل‌های گنده (هم از نظر سن، هم از نظر هیبت) قهرمان از راه دور کوبیده است و آمده به اینجا تا او را ببیند و قهرمان می‌گوید شما چرا؟ ما باید خدمت می‌رسیدیم و باقی تعارفات. همانطور که می‌بینید همزمان هم دوربین صدا و سیمای مازندران و هم دوربین اختصاصی سنگ پا در حال ثبت این صحنه‌ی شورانگیز می‌باشند.


دوربین اختصاصی سنگ پا در کنار دوربین بقیه رسانه ها در حال دنبال کردن قهرمان تا رسیدن به سکو!

clip_image012

مجری معلوم‌الحال مراسم که قبل از آمدن قهرمان خبری از آثارش نبود، به طرز مشکوکی با ورود قهرمان سر رسید و چنان به یکباره مجلس را در دست گرفت که خودش هم متوجه نشد از کجا آمد و چه کرد و به کجا رفت؟!

به هر حال قهرمان سالم به سکو رسید و مجری کار خود را با تشکر از قدم رنجه فرمودن مردم در این مراسم شروع کرد. بعد، کلی در مورد این ور و آن ور صحبت کرد. سپس با لحنی جانسوز ادامه داد: «همه‌ی ملت ایران سردرگم و ناراحت بودن، نکنه مدال نگیریم تو این المپیک!همه‌ی امیدها به کشتی‌گیرها بود. عباس دباغی رفت. تلاش خودشو کرد. ولی نتونست. همه می‌دونیم تو المپیک بعدی عباس دباغی هم مدال می‌گیره.

ولی مراد محمدی، نگذاشت مغموم و سرافکنده به خونه‌هامون بریم؛ نذاشت ناراحت باشیم؛ نذاشت کاروان ایران مغموم برگرده به وطن. مراد محمدی مدال برنز وزن 60 کیلوگرم تیم ملی کشتی آزادو در المپیک گرفت. مراد محمدی دوست داره چند کلمه‌ای هم با همشهریاش صحبت کنه.»

قهرمان نوبت را به مربی خود اسماعیل دنگه سرکی سپرد و مجری با این سخنان میکروفون را به آقای دنگه سرکی سپرد: «آقا اسماعیل زحمات فراوانی برای خیلی از کشتی‌گیرها کشیده، مراد محمدی هم زیر دست خیلی از مربی‌های پرقدرت و پرتوان مازندران کار کرده، ولی اسماعیل دنگه سرکی اونقد خوب بوده که مربی تیم ملی شده، تشویقش کنید!!»

آقای دنگه سرکی گفت: «…درود به شما ملت، درود به شما ملت، آرزوی قلبی من خوشحالی همه‌ی شماست. به امید اون روزی که قهرمان‌های زیادی مثل آقایون عسگری محمدیان، مجید جوکار و عزیزان دیگر بتونیم توی این شهر پرورش بدیم. به امید اون روز. آروزی قلبی ما خوشحالی همه‌ی شماست. افتخار می‌کنم به شما. خدانگهدارتون.»


این هم نمایی از مردم همیشه در صحنه که منتظرند تا قهرمان لب به سخن بگشاید.

قهرمان میکروفون را به دست می‌گیرد و چنین می‌گوید: «من هم عرض سلام و ادب دارم خدمت همه‌ی عزیزان، از اینکه وقت گرانبهاشون را گذاشتن اومدن اینجا، سنگ تمام گذاشتن، انشاءالله که مسابقات بعدی، میدون‌های بعدی ورزشکاران مازندرانی بتونن دل این مردمو شاد کنن. هرچقدر این مردمو شاد کنن حق این مردمه و وظیفه‌ی همه‌ی ورزشکاران. انشاءالله که در مسابقات بعدی و میدون‌های بعدی بتونن ورزشکارهای ما موفق باشن.»

البته همانطور که نمک هر استقبال و پیشواز و بدرقه و در کل هر اتفاقی که بیشتر از 10 نفر آدم را دور خود جمع کند، آمدن وکیل و وزیر و رییس وحاکم و.. می‌باشد، عده‌ای از مقامات هم در کنار قهرمان جای گرفته بودند و پس و پیش سنخرانی او سخن‌ها راندند که هرچه گفتند به هر کس مربوط باشد به ما مربوط نیست و وقت شما را نمی‌گیریم.

در آخر، مجری، برنامه را با تقدیر از مدال‌آوری‌های امام علی حبیبی در المپیک 1956 ملبورن، عبدالله موحد در المپیک 1968 مکزیکوسیتی و عسگری محمدیان در المپیک 1992 بارسلون تقدیر کرد.

ما هم ختم این گزارش را می‌سپاریم به دست مجری توانمند برنامه و از همین‌جا با شما خداحافظی می‌کنیم: «خُب دوستان عزیز، می‌تونن برن به سالن آقا مراد (سالن جهان پهلوان مراد محمدی در آبکسر از توابع ساری) اونجا مورد پذیرایی قرار می‌گیرن و همینطور که بهتر می‌تونن آقا مرادو ببینن و عکس بگیرن یا امضا بگیرن. خیلی ممنون از حضور سبزتون.»

All comments are screened for appropriateness. Commenting is a privilege, not a right. Good comments will be cherished, bad comments will be deleted.