خدا بیامرزه همهی رفتهها رو. ابوی من رو هم مثل بقیه رفتهها. اونوقتها که نوجوون بودم یه دفه بابام نشوندم پا حرف که: «پسر، بیکاری انقد درس میخونی؟ میخوای بری دانشگا که چی بشه؟ بچههای مردم میرن سرکار یه کمکی به خرج خونه بکنن، حالا میخوای از خرج خونه بزنم بدم تو بری درس بخونی؟!»
حرفای بابام به خرجم نرفت. کلی زور زدم و از پولای بیزبون ابوی ریختم تو دومن این کلاسای آمادگی کنکور، آخرم عقلم به سراسری قد نداد و رفتم شدم مهمون آزاد! سه چار ماهی خونده بودم که تیر سه فاز برق چشم یه دخترای دانشگا از چلّهی کمون در رفت و صاف خورد وسط این دل وامونده. ماجرا رو به مرحوم بابام گفتم، البته اون روزا هنوز مرحوم نشده بود! گفت: «بیکاری پسر جون؟ حیف جوونی و وقتت نیست، داری زندگیتو میکنی؟ میدونی گردوندن زندگی شراکتی چقد سخته؟ یه روز خرج خونه و وسیله، یه روز قبض آب و برق، فرداش خرج خوراک و پوشاک، خرج زایمان و پوشک،… اوووه! تا دلت بخواد ریخته از این خرجا. تازه اگه دختره خیلی خوب باشه آخرش میشه عین ننهات، بعدِ یه عمر، هر روز ناز و ادا و قُر ناشتا!»
بازم به خرجم نرفت. گرفتمش! انقد سرم گرم زن و زندگی شد که سه چار ترم مشروط شدم و از دانشگا انداختنم بیرون. بعدشم که زنم بساط ناسازگاری گذاشت و ول کرد رفت خونهی بابای جونممرگشدهاش. غافل از اینکه من از کجا بیارم ماهی یه سکه بدم بالا مهریهی سرکار؟ دیدم ابوی که تو خرج خودش مونده، باید برم سرکار. به بابام گفتم میخوام برم شاطر بشم. گفت: «این همه کار، حالا چرا میخوای بری نونوایی؟ اونجا آتیش هست، خطر داره. سنگ هست، خطر داره. میخ و سیخ هست، خطر داره. اصلاً هرچی هست و نیست خطر داره! نرو بچه، به حرف پدر پیرت گوش کن!» البته دور از حالا اون روزا هنوز موی سفید تو کلّهی ابویم تک و توک بود، خودش فک میکرد پیر شده!
دلسوزیای مرحوم ابوی به خرجم نرفت. رفتم شدم شاگرد شاطر، کمکم همونی شد که ابوی گفته بود. عملم که سنگین شد، نونوایی کفاف خرج و برجمو نداد و ناچار افتادم به گدایی. همون روزا بود که همزمان با اجرای نمیدونم کدوم مرحلهی طرح امنیت اجتماعی منو گرفتن آوردن اینجا. همون اوایل حبس بود که تو خماری سیر میکردم و خبر مرگ بابامو برام آوردن. خدا رحمتش کنه، عجب نصایحی کرد و به خرج من خر نرفت، عجب پیر دنیا دیدهای بود و من خاک تو سر خبر نداشتم. البته این که میگم پیر، واسه اینه که این آخریا دیگه مو سفیداش بیشتر از مو سیاهاش شده بودن!
باز جا شکرش باقیه این یه جو سواد به دردم خورد، تونستم توی حبس خاطراتمو بنویسم تا شما جوونترا روشن شین، وگرنه ممکن بود مثل من برین دانشگا عاشق شین زن بگیرین بعد برین طلاقش بدین واسه پرداخت مهریهاش برین سر کار وردست یه شاطر معتاد شین بیفتین پیِ گدایی بگیرنتون بندازنتون تو زندون! تازه اگه شانس میآوردین و ایدز نمیگرفتین… راستی فک کنم یادم رفته بود بنویسم تنها چیز مثبت این سالا، جواب آزمایش ایدزم بوده!
توضیح ویراستار: این نوشتار، با رسمالخطّ نویسنده منتشر شده است.