تحریریه‌ی سنگ پا

Posts Tagged ‘رضا مرادی‌نژاد’

چارچوب جادویی!

In خبرنامه, گزارش خبری on اکتبر 23, 2008 at 7:03 ب.ظ

نمی‌دانم این چه سیاستی است که بعضی وقت‌ها جوّ، صداوسیما را می‌گیرد و یک‌دفعه سریال‌های خوب و جالب توجهی پخش می‌کند. امّا نکته اینجاست که چرا این سیاست همیشگی نیست؟!… البته اگر همیشگی بود که نان ما منتقدان (؟!) آجر می‌شد!… امّا انگار صداوسیما ـ به خصوص پس از تجربه‌ی ساخت سریال محبوب «نرگس»ـ متوجه شد که مردم را نمی‌توان به دیدن چارچوب ملّی وادار کرد و از دیدن چارچوب‌های آن طرف آبی (!) محروم.

حالا که حدود 2 سال از نمایش سریال «نرگس» می‌گذرد، دو سریال محبوب و پرطرفدار دیگر که اتفاقاَ پشت سرهم نمایش داده می‌شوند، به روی کار آمدند. یکی سریال«سه در چهار» که روزهای زوج، ساعت 22 از شبکه‌ی اول سیما و دیگری سریال «ترانه‌ی مادری» که شنبه تا 5شنبه ساعت 23 از شبکه‌ی سوم سیما پخش می‌شد. سه در چهار که یکی از اولین کارهای مجید صالحی در سمت کارگردانی است، نشان داد که اگر بازیگران خوب طنازمان با کارگردان‌های خوب و بااستعداد همکاری کنند؛ و اگر صداوسیما هم یاری دهد و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک سر کار بروند (!) می‌شود کارهای خوبی از آب درآورد که بتوانند به خوبی با مخاطب ارتباط برقرار کنند.

3dar4

این سریال از یک سو با بهره‌گرفتن از بازیگران مجّربی چون محمد کاسبی، مهران رجبی، شهره سلطانی، علی صادقی و شخص مجید صالحی خوب خود را نشان داده و از سوی دیگر با کشف استعدادهای ناشناخته و درک نشده (!) زمینه طنازی دیگر بازیگران را بارور کرده است. این سریال با درون‌مایه‌ی طنز به بیان مشکلاتی چون بیکاری، ازدواج، مسکن، مواد مخدر و حتی کنکور (!) پرداخت.

و امّا ترانه‌ی مادری با موضوعات پیچیده خانوادگی‌اش که با قطع‌دادن مشکلات هزاران نفر به هم (!) شکل گرفته بود، از نظر جذب مخاطب و تبدیل‌شدن به یکی از دغدغه‌های مردم، سریال نرگس را به یاد ما می‌آورد؛ و البته شاید کمی هم  فیلم‌های بالیوودی که دو برادر نسبتا گمگشته (!) پس از گذشت سال‌ها همدیگر را می‌یابند، با این تفاوت که پسرعمه و پسردایی‌اند که یکی از زور محبت خفه شده و دیگری از زور بی‌محبتی! این سریال هم با درون‌مایه‌ی خانوادگی به مسائل گوناگونی چون تربیت فرزندان، تحصیل، دروغگویی، روابط دختر و پسر (!) و در آخر ازدواج می‌پرداخت.

هما روستا با نقشی متفاوت ولی با نگرانی‌هایی از جنس نگرانی‌های خواهرانه‌اش در «از کرخه تا راین» به ایفای نقش مادربزرگ یا همان سنگ صبور خانواده پرداخته است. محسن افشانی هم پس از تجربه‌ی موفق مجری‌گری و چند تجربه‌ی نه چندان موفق بازیگری به بازیگری در این سریال زیر نظر آقای سهیلی زاده و حاتمی پرداخته که خوب هم از آب در آمده است.

نکته‌ی جالب در این سریال آن است که بیشتر اسامی شخصیت‌ها فارسی هستند و از اسم‌های بیگانه خیلی کم استفاده شده است! مانند پویا، بهرام، فرهاد، نغمه، فرخ، فرخنده، لادن، لیلا و حتی سمیرا که اسمی سانسکریت هست و مشترک در زبان‌های هندی، فارسی و عربی. (آفرین به نویسندگان و کارگردانان پارسی‌دوست!)

جالب توجه است که بازیگران محبوبی که در یک برهه از زمان، محبوبیت غیرقابل وصفی پیدا می‌کنند، برای یک مدت طولانی ساکت می‌نشینند و باز با حضوری قدرتمند برمی‌گردند و محبوبیتی بیشتر از دفعه‌ی قبل کسب می‌کنند. نمونه‌اش هم دانیال حکیمی که پس از بازی‌های درخشانش در «خواب و بیدار» و «لبه‌ی تاریکی» مدتی از چارچوب جادو دور بود و بار دیگر با حضوری درخشان‌تر به همان چارچوب برگشت.

درست در زمانی که سریال «مرگ تدریجی یک رؤیا» جای خود را پیدا می‌کند و چهره‌ی معصوم و دوست‌داشتنی حامد یزدان پناه را در شبکه‌ی دو جلوه‌گر می‌کند، شبکه‌ی سه با سریال «ترانه‌ی مادری»، فرخ کیان را معرفی می‌کند که روی مرز خوبی و بدی مانده و هر وقت وجدانش اجازه بدهد، چهره‌ی خبیث (!) خودش را رو می‌کند.

در زمانی که دانیال حکیمی خصوصیات «مثبت، منفی» را در سریال‌هایش به گونه‌ای عادلانه و یکی در میان رعایت می‌کند، ستاره اسکندری هم که گویا از این همه مثبت بودن خسته شده است، درست در سریالی که دانیال حکیمی برخلاف سریال «لبه تاریکی» در آن نقشی مثبت دارد، تمام خوبی‌های سریال‌های گذشته‌اش را جبران می‌کند و با ایفای نقش ساناز عظیمی در سریال «مرگ تدریجی یک رؤیا» نشان می‌دهد که اگر قرار باشد منفی بازی کند، منفی‌تر از او پیدا نمی‌شود!

به هرحال در این چند سال و پس از سریال‌هایی همچون «نرگس»، «میوه ممنوعه» و «ترانه‌ی مادری» صداوسیما ما را امیدوار کرد و نشان داد به چز در زمینه‌ی سانسور، در زمینه‌ی سریال‌سازی هم پیشرفت خوبی داشته است.

سالم و سانسور نشده بمانید!

بفرمایید شیرینی

In رسانه on اکتبر 21, 2008 at 10:06 ب.ظ

golagha

هفت شهریور تولد گل‌آقا بود و موضوع قالب بر بخش رسانه‌ی این شماره. به بچه‌ها گفتم بنویسند برای گل‌آقا. گفتم سعی کنند طنز باشد، چون هم کار ما طنز است و هم ناسلامتی تولد است و شادی. ولی نشد. هیچکس نتوانست از گل‌آقا بگوید و از غم دوری‌اش ننالد.

شاید این مطالب نمکین نباشد، ولی یاد گل‌آقا همواره شیرین است.

پس بفرمایید شیرینی!

هفت

In رسانه on اکتبر 21, 2008 at 9:59 ب.ظ

هفت عدد مبارکی‌ست. هفت را دوست داریم. هفت در زندگی ما جریان دارد. هفت هست و ما هستیم. اگر به دور و بر خود نگاه کنیم به خیلی چیزها پی می‌بریم. هفت مایه‌ی برکت و نماد خوش‌یُمنی ماست. خوب است که هفت را عدد خوش‌یُمن ایرانیان می‌دانند. چون تمام دنیا به هفت احترام می‌گذارد.

تا به حال هفت بار هفت گفتم و با این دوبار می‌شود نُه بار. قصد ندارم که هفده بار یا هفتاد بار تکرارش کنم. خواستم متوجه وجودش باشیم.

هفت سین می‌چینیم و می‌نگریم بر آن تا سالمان را متبرک سازد. روز سیزده به طبیعت پناه می‌بریم، زیر سقف نمی‌مانیم و در هفت آسمان را به روی خود باز می‌کنیم. با آمدن شنبه امیدواریم هفته‌ای تازه و شاداب و پربرکت داشته باشیم.

هفت لایه پوست داریم تا از ما در مقابل تیزی روزگار حمایت کند. جشن مهرگان، جشن ماه هفتم حتی از نوروز باشکوه‌تر بوده و هست؛ ارزش‌های پارسی آن‌قدر مستحکم هستند که حتی اگر مردم هم آنها را فراموش کنند، همچنان تازه و خاک نخورده باقی بمانند.

در هفت سالگی در ماه هفتم سال، درس خواندن را شروع می‌کنیم. و هر شب بعد از افطار هفت رکعت نماز می‌خوانیم. چه خوش بخت است آن کس که در هفت هفت هفتادوهفت به دنیا آمده!

pic11

نمی دانم. شاید گل‌آقا هشت ماهه به دنیا آمده باشد. شاید قرار بوده هفت مهر به دنیا بیاید ولی زودتر فهمید که چه آینده‌ی درخشان و چه مأموریت خطیر و باارزشی دارد و یک ماه زودتر از موعد برای خدمت به این آب و خاک سر رسید. گل‌آقا لیاقت نه دو هفت، بلکه هزاران هفت را دارد.

نمی‌دانم. شاید قرار بود هفتاد وهفت سال بماند. ولی این زمانه دلش را شکست و پرش داد تا بی‌نهایت. نمی‌دانم. شاید اگر فقط هفت سال صبر می‌کرد، می‌شد به خدمتش برسم و از او چیزها یاد بگیرم. نمی‌دانم. چه کسی می‌داند؟

هر چه هست، هفت شهریور به ما هدیه‌ای داد که تکرارناشدنی است. بزرگی‌اش قابل تقدیر درک ناشدنی است. چیزی نمی‌شود گفت. می‌شود گفت ولی نمی‌شود چیزی گفت که تازه باشد، نو باشد.

می‌گویم؛
گل‌آقای من. گل‌آقای تمام ایرانیان. متشکرم از تو که به دنیا آمدی. متشکرم از تو که گل‌آقا شدی و متشکرم از تو که مرا شیفته‌ی خود کردی.
دوستت دارم. تولدت مبارک.

قهرمان وارد می‌شود!!!

In زمین کج, ورزش on اکتبر 21, 2008 at 7:07 ب.ظ

گزارش تصویری-اختصاصی سنگ پا از بازگشت مراد محمدی به زادگاهش


ساعت 6 بعد از ظهر، میدان امام ساری، محل استقبال از قهرمان مشهود در عکس.

توضیح اینکه قرار بود مراسم راس ساعت 6 شروع شود و بنده‌ی حقیر بعد از اتمام کلاس شیمی در ساعت 5:45 با وسیله دوچرخ بی‌موتور خود در گرمایی که در عکس بعدی مشهود است همت گماردم تا سر موقع برسم؛ ولی اینجا هم تاخیرهای اجتناب‌ناپذیری که در همه‌ی مراسم‌ها رایج است به دادم رسید و اسباب آمادگی برای تهیه چنین گزارشی به این داغی را فراهم آورد.


ساعت 6:10 بعدازظهر، همانجا

مسئولین زحمتکش سپاه، اینجا هم ساکت ننشستند و به علت نزدیک بودن مکان برگزاری این مراسم به پایگاه سپاه پاسداران ساری، مسئولیت خطیر حفظ امنیت و همچنین تهیه سن جنگلی [1] (همانطور که در عکس پیداست) را بر عهده گرفتند.

1- ای بابا! این همه توی اخبار می‌گویند آمبولانس صحرایی، بیمارستان صحرایی و.. شما هیچی نمی‌گویید؛ حالا ما در اینجا می‌گوییم سن جنگلی اینجوری نگاه می‌کنید؟ آخر مازندران صحرایش کجا بود؛ همه‌اش جنگل است دیگر…


ساعت 6:20، همانجای دو عکس قبلی!

[خواندن این بخش به افراد زیر 16 سال و بالای 60 سال و افرادی که ناراحتی قلبی دارند توصیه نمی شود.]

در کادر ایجاد شده بر روی وانت مشخص در عکس، مقداری از سر گوسفند مرحومی که لحظاتی بعد از به ثبت رسیدن این عکس به دلایلی نامعلوم خونش ریخته شد را می‌بینید. لازم به ذکر است در این واقعه یک گوسفند و یک گاو نیز به همان دلایل قبلی و بر اثر جداشدن سر از بدن و خونریزی شدید دار فانی را به سوی دیار باقی وداع گفتند. خوشبختانه این حادثه تلفات دیگری نداشت.

clip_image005
ساعت 6:30، همانجا از زاویه ای دیگر

و قهرمان وارد می‌شود…

از میکروفون اعلام می‌کنند که ماشین مراد محمدی رسید. ولی لازم به گفتن نبود؛ چون ماشین پلیس اسکورت و پرچم و زلم زیمبوهای دیگری که از ماشین آویزان بود، بلندتر از هر بلندگویی داد می‌زد که 50 درصد سهمیه‌ی ما از المپیک به شهر خود رسیده است.

مردم مشتاقانه و البته کنجکاوانه به سوی ماشین قهرمان هجوم می‌برند! به شکلی که دقایقی بعد از همان میکروفون مذکور اعلام می‌شود که همشهریان عزیز لطفا اجازه بدهید آقای محمدی از ماشین پیاده بشوند تا بیشتر در خدمتشان باشیم!

دیگر نه زمان مهم است نه مکان؛ هرکس به قدر وُسع خود سعی در جاودانه ساختن این صحنه دارد. چه با موبایل و چه بی موبایل. (نمونه‌اش هم همین موبایل سمت چپ تصویر که بعید می دانم دوربین داشته باشد، ولی دوربین نداشتن موبایل دلیل بر دل نداشتن صاحبش نمی‌شود که!)

مردم، قهرمان را روی سر و دست (وبلکه جاهای دیگر) بلند می‌کنند و پرچم و گل و کولی سواری به او اهدا می‌کنند.

نکته‌ی جالب، طنین‌اندازشدن بوق‌هایی بود که معمولاً در ورزشگاه‌های فوتبال برای تشویق تیم‌ها به کار می‌رود. اول فکر کردم که کسی برای شوخی و به زبان عامیانه بگویم، مسخره بازی چنین کاری می‌کند؛ ولی بعداً با رفتن شخص یادشده به بالای سن و قرار گرفتنش به عنوان یکی از پایه‌های اصلی گرم‌کردن مجلس و زدن بوق‌های متمادی و گفتن دوسِت داریم به هر کسی که میکروفون در دست می‌گرفت، نظرم به شدّت برگشت!

قهرمان همچنان بر روی سرو کول مردم می‌چرخد و مردم با عبارت‌هایی مثل "سید مراد محمدی" دی دی دی دی دیدید دید و… به تشویق او می‌پردازند.

البته عوامل استکبار در چنین روز با شکوهی بیکار ننشستند و با فرستادن نفوذی‌های خود، سعی در خشن و تروریستی نشان دادن این مراسم پر شکوه و ایجاد رخنه در احساسات عمومی داشتند که به دلیل واقع بودن مجتمع ارشاد و همچنین سپاه پاسداران در دور میدانی که این مراسم در آن واقع بود، تیرشان به سنگ خورد. نمونه‌اش هم همین کودک که صورتش را پشت به دوربین شکارچی سنگ پا کرده است.

اوّل اینکه با پوشیدن لباس‌های مورددار و معلوم‌الحال آن هم در یک چنین مراسم عظیمی قصد انحراف جامعه و گسستن بنیاد داغ خانواده را داشته و دوم اینکه درست در زمانی دقیق و وقتی قهرمان در حال ابراز علاقه و دست تکان دادن به همشریانش می‌باشد، خود را اینگونه جمع و جور کرده و چنان صحنه‌سازی کرده که گویی قهرمان قصد ضرب و شتم وی را دارد. خوشبختانه با هوشیاری مردم فهیم این توطئه دشمن نیز ناکام ماند و قهرمان هنوز در دل مردم جای دارد و به همه اثبات شده که قلب رئوفی دارد.

نمونه‌اش هم همین صحنه. آن‌طور که از شایعات پیداست، گویی یکی از فامیل‌های گنده (هم از نظر سن، هم از نظر هیبت) قهرمان از راه دور کوبیده است و آمده به اینجا تا او را ببیند و قهرمان می‌گوید شما چرا؟ ما باید خدمت می‌رسیدیم و باقی تعارفات. همانطور که می‌بینید همزمان هم دوربین صدا و سیمای مازندران و هم دوربین اختصاصی سنگ پا در حال ثبت این صحنه‌ی شورانگیز می‌باشند.


دوربین اختصاصی سنگ پا در کنار دوربین بقیه رسانه ها در حال دنبال کردن قهرمان تا رسیدن به سکو!

clip_image012

مجری معلوم‌الحال مراسم که قبل از آمدن قهرمان خبری از آثارش نبود، به طرز مشکوکی با ورود قهرمان سر رسید و چنان به یکباره مجلس را در دست گرفت که خودش هم متوجه نشد از کجا آمد و چه کرد و به کجا رفت؟!

به هر حال قهرمان سالم به سکو رسید و مجری کار خود را با تشکر از قدم رنجه فرمودن مردم در این مراسم شروع کرد. بعد، کلی در مورد این ور و آن ور صحبت کرد. سپس با لحنی جانسوز ادامه داد: «همه‌ی ملت ایران سردرگم و ناراحت بودن، نکنه مدال نگیریم تو این المپیک!همه‌ی امیدها به کشتی‌گیرها بود. عباس دباغی رفت. تلاش خودشو کرد. ولی نتونست. همه می‌دونیم تو المپیک بعدی عباس دباغی هم مدال می‌گیره.

ولی مراد محمدی، نگذاشت مغموم و سرافکنده به خونه‌هامون بریم؛ نذاشت ناراحت باشیم؛ نذاشت کاروان ایران مغموم برگرده به وطن. مراد محمدی مدال برنز وزن 60 کیلوگرم تیم ملی کشتی آزادو در المپیک گرفت. مراد محمدی دوست داره چند کلمه‌ای هم با همشهریاش صحبت کنه.»

قهرمان نوبت را به مربی خود اسماعیل دنگه سرکی سپرد و مجری با این سخنان میکروفون را به آقای دنگه سرکی سپرد: «آقا اسماعیل زحمات فراوانی برای خیلی از کشتی‌گیرها کشیده، مراد محمدی هم زیر دست خیلی از مربی‌های پرقدرت و پرتوان مازندران کار کرده، ولی اسماعیل دنگه سرکی اونقد خوب بوده که مربی تیم ملی شده، تشویقش کنید!!»

آقای دنگه سرکی گفت: «…درود به شما ملت، درود به شما ملت، آرزوی قلبی من خوشحالی همه‌ی شماست. به امید اون روزی که قهرمان‌های زیادی مثل آقایون عسگری محمدیان، مجید جوکار و عزیزان دیگر بتونیم توی این شهر پرورش بدیم. به امید اون روز. آروزی قلبی ما خوشحالی همه‌ی شماست. افتخار می‌کنم به شما. خدانگهدارتون.»


این هم نمایی از مردم همیشه در صحنه که منتظرند تا قهرمان لب به سخن بگشاید.

قهرمان میکروفون را به دست می‌گیرد و چنین می‌گوید: «من هم عرض سلام و ادب دارم خدمت همه‌ی عزیزان، از اینکه وقت گرانبهاشون را گذاشتن اومدن اینجا، سنگ تمام گذاشتن، انشاءالله که مسابقات بعدی، میدون‌های بعدی ورزشکاران مازندرانی بتونن دل این مردمو شاد کنن. هرچقدر این مردمو شاد کنن حق این مردمه و وظیفه‌ی همه‌ی ورزشکاران. انشاءالله که در مسابقات بعدی و میدون‌های بعدی بتونن ورزشکارهای ما موفق باشن.»

البته همانطور که نمک هر استقبال و پیشواز و بدرقه و در کل هر اتفاقی که بیشتر از 10 نفر آدم را دور خود جمع کند، آمدن وکیل و وزیر و رییس وحاکم و.. می‌باشد، عده‌ای از مقامات هم در کنار قهرمان جای گرفته بودند و پس و پیش سنخرانی او سخن‌ها راندند که هرچه گفتند به هر کس مربوط باشد به ما مربوط نیست و وقت شما را نمی‌گیریم.

در آخر، مجری، برنامه را با تقدیر از مدال‌آوری‌های امام علی حبیبی در المپیک 1956 ملبورن، عبدالله موحد در المپیک 1968 مکزیکوسیتی و عسگری محمدیان در المپیک 1992 بارسلون تقدیر کرد.

ما هم ختم این گزارش را می‌سپاریم به دست مجری توانمند برنامه و از همین‌جا با شما خداحافظی می‌کنیم: «خُب دوستان عزیز، می‌تونن برن به سالن آقا مراد (سالن جهان پهلوان مراد محمدی در آبکسر از توابع ساری) اونجا مورد پذیرایی قرار می‌گیرن و همینطور که بهتر می‌تونن آقا مرادو ببینن و عکس بگیرن یا امضا بگیرن. خیلی ممنون از حضور سبزتون.»

یادداشتِ سردبیر

In سرآغاز, یادداشت on جولای 19, 2008 at 8:24 ب.ظ

به خواست خداوند و یاری دوستان شماره‌ی دیگری از سنگ پا منتشر شد تا همچنان کور سوی امیدی برای آینده‌ی نشریات اینترنتی ایران وجود داشته باشد و چراغ طنز در این عرصه هم همچون تمام عرصه‌های فرهنگی دیگر بدرخشد.

اکنون در زمانه‌ای هستیم که هر کس سعی می‌کند تا آنجا که می‌تواند با همین دو دست هندوانه بردارد. البته این دست‌ها حتماً توانایی برداشتن این همه هندوانه را دارند، امّا کار سخت می‌شود. نمونه‌اش فعالیت‌های مستمر مؤسسه‌ی گل‌آقا مانند تولید انیمیشن، برگزاری کلاس‌های آموزشی، برگزاری جشنواره فیلم کمدی، فعالیت به‌روز سایت گل‌آقا، انتشار دوهفته‌نامه‌ی گل‌آقا و بسیاری موارد دیگر. یا چرا راه دور برویم، همین سنگ پای خودمان که در آستانه‌ی یک سالگی‌اش سنگ پای بچه‌ها را راه می‌اندازد، جشنواره برگزار می‌کند، اعضای گروه هر روز به تعدادشان افزوده می‌شود و بسیاری فعالیت‌های دیگر که نیاز به یک سازماندهی خاص دارد.

این‌ها از زیاده‌خواهی نیست. برای اجرای کاری جدی، پیشرفت، قدرت و داشتن حرفی برای گفتن باید تمام توانایی خود را به کار بست. کسی ما را کشف نمی‌کند؛ این ما هستیم که باید خودمان را نشان بدهیم و وجود مفیدمان را به همه بنمایانیم. پس خسته نمی‌شویم. نمی‌رویم و می‌مانیم تا نشان بدهیم و اعلام کنیم که ما مفیدیم چون واقعاً به کارمان عشق می‌ورزیم و نسبت به آن دلسوز هستیم.

با عشق، پرونده‌ی سال اول سنگ پا را می‌بندیم و با توکل به خدا و امید به آینده، پرونده‌ی فعالیت سنگ پا را در سال دوم می‌گشاییم. فعالیتی مستمر، جدی، حرفه‌ای و با عشق. باشد که سنگ پا مکانی برای کشف و عرضه‌ی استعدادهای نو و همیاری مناسب برای کمک به پیشرفت مطبوعات و مخصوصاً طنز اینترنتی ایران باشد.

و در آخر از زحمات تمامی همکارانم در تحریریه سنگ پا تشکر می‌کنم و شما را به مطالعه‌ی زحماتِ دو ماهه‌ی این عزیزان دعوت می‌کنم.

اونی که همش زرنگه

In داستان, ضمیمه, کودک و نوجوان on جولای 19, 2008 at 8:13 ب.ظ

داستانِ کوتاهی از رضا مرادی‌نژاد
برایِ بچه‌هایِ زرنگ

اخطار: اگر صفحه را همین‌طوری پایین ببرید و پایانِ قصه را ببینید، این امکان وجود دارد که داستان برای‌تان لوث شود. لطفاً اگر قصدِ خواندنِ این داستانک را دارید، از ابتدایِ آن شروع به خواندن کنید.

پسر زرنگ رفت توی اتاقش، در را بست، روی تخت‌ش نشست و بغض کرد.

مادر: بچه‌ام دلش گرفته، باید یک روز برنامه بگذاریم و ببریم‌ش گردش.
پدر: نه خانم، من می‌دانم چه شده است. می‌خواهد کلاس کنکور ثبت نام کند.

مادر: نه آقا جان! خیلی وقته که از من می‌خواهد برایش موبایل بگیرم. به خاطر این ناراحت است.
پدر: نخیر خانم من! شاید مسأله عاطفی است. به هر حال ما هر دو مرد هستیم، هر دو یک حس داریم.
و در حالی که چشمان‌ش برق می‌زد گفت:
غلط نکنم پسرم عاشق شده.

مادر: غلط کرده. مگر وقتی تو عاشق شدی چه گلی به سر من زدی که حالا این بخواهد به سر دختر مردم بزند؟ این چند وقته کباب نخورده، زده به کله‌اش.
پدر که اساساً شور و شوق‌ش از نُطفه خفه شده بود، گفت: نه اصلاً این مسائل مطرح نیست. چند وقت است که به من می‌گوید دندان عقل‌ش اذیت‌ش می‌کند. چون دندان‌پزشکی نرفتیم، ناراحت است.

مادر: ای بابا تو هم دلت خوش است. اگر عقل داشت که عاشق نمی‌شد. حالا دندان عقل‌ش هم درد می‌گیرد برای من.
پدر: دست شما درد نکند دیگر. یعنی ما عقل نداشتیم که آمدیم شما را گرفتیم.

مادر: الآن که وقت این بحث‌ها نیست. هر چه باشد، حالِ پسرمان خیلی بد است.
پدر: آره. هر چه باشد، حالِ پسرمان خیلی بد است.

فردای آن روز پسر زرنگ با پدر و مادرش به گردش رفت و آنجا کباب خورد. در راه برگشت، به کلاس کنکور رفت و در همه‌ی کلاس‌های آن ثبت نام کرد. به دندان‌پزشکی رفت و دندان عقل‌ش را کشید. موبایل خرید و در حضور پدر و مادرش با دختر موردعلاقه‌اش صحبت کرد. و در آخر رفت توی اتاقش، در را بست، روی تخت نشست و بغض کرد.

آفتاب

In داستان on جولای 19, 2008 at 8:09 ب.ظ

داستانکی از رضا مرادی‌نژاد

اخطار: اگر صفحه را همین‌طوری پایین ببرید و پایانِ قصه را ببینید، این امکان وجود دارد که داستان برای‌تان لوث شود. لطفاً اگر قصدِ خواندنِ این داستانک را دارید، از ابتدایِ آن شروع به خواندن کنید.

اومده بودم به پشت بوم. امروز کار را تموم می‌کردم. پانزده سال بود که داشتم از عشق‌ش می‌سوختم. «آخه تا کی باید توی عشقت بسوزم آفتاب؟!»

به دور و بر نگاه کردم. اصغر آمده بود توی حیاط و تا مرا دید فریاد زد: «بابا! بابا! آقارضا رفته اون بالا. تو رو خدا عجله کنید. تا چند لحظه دیگه اتفاق می‌افته.»

از اون بالا سرش داد زدم: «بچه، تو به کار من چی‌کار داری؟ برو مردم رو الکی اینجا جمع نکن.»

اصغر گفت: «یعنی چی؟ الکی چیه؟ اتفاق به این مهمی؛ همه باید ببینن.»

پدر و مادر اصغر هم آمدند و به بالا نگاه کردند. محسن، پدر اصغر، داد زد: «دیونه جون! این چه کاری‌یه که داری می‌کنی؟ میگم دیونه‌ای، بگو: نه. می‌دونی این کار چقدر خطرناکه؟»

من جواب دادم: «محسن جون. من نوکرتم، امّا من رو درک کن. من پانزده سال به پاش سوختم. دیونه شدم. امّا انتظار کشیدم. امّا امروز برای من آخر خطّه. ببین من عاشقش‌ام. پانزده سال زجر کشیدم. دیگه بسه. بذار خودم رو خلاص کنم.»

صغری خانم و مهری خانم، علی آقا و احمد آقا هم دسته‌جمعی با خانواده‌هاشون اومده بودن پایین. شور و غوغایی به‌پا شده بود.

مهری خانم همراه با یک جیغ بلند گفت: «وای خدا. من این رو مثل پسر خودم دوست دارم. نذارین این بلا را سر خودش بیاره.» و بیچاره در جا غش کرد.

علی آقا گفت: «این آفتاب لعنتی رو ول کن دیگه. ببین چه بلایی سر این پیرزن آوردی. این همه موقعیتِ بهتر.»

داشتم دیونه می‌شدم. به آفتابِ من بی‌احترامی شده بود. عربده زدم: «هیشکی حق نداره به آفتابِ من بالاتر از گل بگه. از یازده سالگی که فهمیدم دور و برم چه خبره تا الان پانزده ساله که عاشقش‌ام. آفتاب مالِ خودِ خودمه. شما هم حق ندارین حتی به‌ش نگاه کنین. ببین مُحسن چه بلبشویی راه انداختی ها. همه‌ی شما بدونین، امروز برای من روز آخره؛ امروز کار را تموم می‌کنم و به هیچ‌وجه کوتاه نمی‌یام.»

نیلوفر، دختر حمیدخان که تازه با هشت خانواده‌ی دیگه اومده بودن پایین گفت: «آقا رضا، همه‌ی ما اینجا دور هم جمع هستیم. چرا می‌خوای از ما دوری کنی؟ ما که با هم خیلی خوبیم، چرا همیشه ما را تنها می‌ذارین؟ بیاین پایین. این هم یک حادثه است که می‌گذره.»

من گفتم: «آره نیلوفر جان! این هم یک حادثه است که می‌گذره. امّا من می‌خوام جاودانه‌اش کنم. برای همیشه، واسه همینه که الآن اینجام. می‌خوام این عذاب طولانی را تموم کنم.»

دیگر وقتی باقی نمونده بود. باید کار را تموم می‌کردم. رفتم روی لبه‌ی پشت بام ایستادم. و شروع شد.

بالاخره عذابم تموم شد. تا چند لحظه‌ی دیگر من این حادثه را جاودانه کرده بودم و عشق پاک‌م نسبت به آفتاب را به همه ثابت می‌کردم. حس کردم بعد از پانزده سال از زندان آزاد شدم؛ بند بند وجودم حس آزادی می‌کرد. همه‌ی همسایه‌ها یا روشون رو برگردوندن و یا عینک‌شان را به چشم زدند.

دیلینگ… دیلینگ… دیلینگ… دیلینگ…
- الو سلام فرشته جان.
- تموم نشد؟
- هنوز نه عزیزم. این آفتاب‌گرفتگیِ کلی‌یه، واسه همین یه کم طول می‌کشه. از کلّش که فیلمبرداری کردم میام.
- به هر حال نهار حاضره، تموم شد بیا.
- چشم خانمی.

آفتاب‌گرفتگی تموم شد؛ وسایلم را جمع کردم و رفتم که نهار بخورم. صدای فریادهای محسن می‌آمد که: «دیوانه، فردا که کور بشی می‌فهمی من چی می‌گفتم.»