تحریریه‌ی سنگ پا

نوشته های برچسب شده ‘مهدی کرمی’

تو می‌شستی تمام کهنه ها را

In شعر, ضمیمه, کودک و نوجوان on جولای 19, 2008 at 8:11 ب.ظ

شعری از مهدی کرمی
به مناسبت روز مادر

به مادرتان تبریک بگویید روز پدر را. و به پدرتان روز مادر را تبریک بگویید.

BG_M1

رسیده باز روز مادر و ما
به مامان جان خود گوییم تبریک
برایش میخریم از پول بابا
النگو و لباس و گاز پیک نیک

تو ای مامان خوب و نازنینم
عجب زجری برای ما کشیدی!
چقد آدامس و شانسی و لواشک
برای شادی ماها خریدی

از آن روزی که من قنداق بودم
تو با من کرده ای لطف و مدارا
چو خندان مینمودم خویش ویران
تو می شستی تمام کهنه ها را !!!

day-for-mothers

بگو مادر از آن پستانک زرد
همان پستانک با طعم شلغم
که هر باری دهان را باز کردم
به زور آنرا چپاندی توی حلقم!

برای وقت خوابم قصه گفتی
ز ظلم عمه ها و زن عمو ها
و مظلومیت خود در میانِ
فک و فامیل نالوطی بابا

الا ای مادر خوب و قشنگم
کتکهای تورا در یاد دارم
هنوز از روزهای خوب قبلا
هزاران ناله و فریاد دارم

نرنجی مادر از شوخی بنده
به رویم ناله و نفرین نبندی
برای من گرامی و عزیزی
من اینها را سرودم تا بخندی!!!

افسانه‌های اساتید

In جامعه on جولای 19, 2008 at 7:52 ب.ظ

فصل امتحانات
خاطراتِ مهدی کرمی

وقتی چند دانشجو از دانشگاه‌های مختلف دور هم می‌نشینن و هم‌صحبت می‌شن، معمولاً صحبت‌ها می‌ره به سمتِ کار‌هایِ جالبِ اساتید سر کلاس یا جاهای دیگه. عموم خاطرات هم به حرف‌های بی‌ادبانه‌ی بعضی اساتید سر کلاس و معمولاً در حضور دختران مربوط می‌شه.

یه چیز جالبی که هست اینه که خیلی از این خاطرات تکراری‌یه. مثلاً می‌بینی دو نفر از دانشگاه شیراز و شریف عیناً یه خاطره رو تعریف می‌کنن. من اول فکر می‌کردم این بچه ها یه چیزی شنیدن و بعد میان به اسم استاد خودشون جا می‌زنن. ولی بعداً فهمیدم بعضی از استاد‌ها هم دنبال این داستان‌ها هستن و شرایط رو در کلاس طوری به‌وجود می‌آرن که اون حرف خنده‌دار مربوطه رو بگن و بین دانشجوها معروف و محبوب بشن!

ye%2Brooz%2Bpish%2Bmiad2

طرح: بزرگمهر حسین‌پور

البته خیلی از این‌ها هم خالی‌بندیه و فقط نشانگر ذهن خلاق دانشجوهاست که دوست داشتن استادها این طوری رفتار کنن. در این صفحه یک نمونه از این افسانه‌ها را که نُقلِ محافلِ دانشجویی شده، برای‌تان نقل می‌کنیم.

این داستان از اون داستان‌های پرطرفداره که خیلی‌ها قسم خوردن جلوی چشم‌شون اتفاق افتاده:

یکی از استادهای دانشگاه شیراز سر کلاس حقوق اسلامی تدریس می‌کرده. ایشون با وجود اینکه خانوم‌های زیادی هم سر کلاس بودن، قسمت‌های مربوط به امور جنسی رو با آب و تاب و با ذکر جزئیات خیلی ریز (و بعضا خیلی درشت!) تعریف می‌کنه. چند تا خانم مذهبی هم مرتب به این حاج‌آقا انتقاد می‌کنن که چرا این مسائل رو در پرده نمی‌گه و این قدر آشکارا پرده‌دری می‌کنه.

تا اینکه یه روز با هم قرار می‌گذارن اگه استاد این جلسه حرف‌های وقیحانه زد، دسته‌جمعی از کلاس بیرون بروند. پسر‌های نامرد هم متوجه قضیه می‌شن و می‌رن به استاد مربوطه می‌گن.

استاد می‌آد سر کلاس و این دفعه با آب و تاب بیشتری حرف‌های جنسی و زشت می‌زنه. یکی از خانم‌ها پا می‌شه و شروع می‌کنه به انتقادکردن. استاد هم می‌گه باباجون! ما که اینجا فقط حرفش رو می‌زنیم! توی دانشکده‌ی علوم پزشکی که همه‌ی این چیزها رو عملاً نشون می‌دن!

خانم‌ها ناراحت می‌شن و می‌رن بیرون. استاد داد می‌زنه: کجا می‌رین دخترا؟ دانشکده‌ی پزشکی که الآن بسته است!